جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٨ - غزل ٢٩٦ روى بنما و مراگو كه دل از جان برگير
خواجه در بيشتر ابيات اين غزل در مقام اظهار اشتياق به ديدار و تمنّاى شديد وصال دوست بوده و به آمادگى خود اشاره كرده و مى گويد:
|
روى بنما و مراگو كه دل از جان برگير |
پيش شمع، آتش پروانه، به جان گو درگير |
|
محبوبا! جلوه بنما و سپس مرا امر به جانبازى كن تا ببينى چگونه در مقابل تو جان فدا خواهم ساخت و چگونه عالَم اعتبارىام را در پيش شمع جمالت خواهم سوخت و به نابودى و فنا خواهم گراييد؛ كه:
٢١٨٦
«إلهى! وَاجْعَلْنى مِمَّنْ نادَيْتَهُ، فَأَجابَكَ، وَلاحَظْتَهُ فَصَعِقَ لِجَلالِكَ، فَناجَيْتَهُ سِرّاً وَعَمِلَ لَكَ جَهْراً.»
[١]: (بار الها! و مرا از آنانى قرار ده كه ندايشان كردى و اجابتت نمودند، و به آنان نظر انداختى و از جلالت مدهوش گشتند، پس در باطن با آنان مناجات كردى، و در ظاهر براى تو به عمل مشغول شدند.) در مطلع غزل بعد نيز مى گويد:
|
روى بنما و وجود خودم از ياد ببر |
خرمنِ سوختگان را همه گو باد ببر |
|
|
ما كه داديم دل و ديده به طوفان بلا |
گو بيا سيل غم و خانه ز بنياد ببر[٢] |
|
|
در لب تشنه من بين و مدار آب دريغ |
بر سر كُشته خويش آى و ز خاكش برگير |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٧، ص ٢٣١.