جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٤ - غزل ٢٩٥ ديگر ز شاخ سرو سهى، بلبل صبور
|
از دست غيبتِ تو شكايت نمى كنم |
تا نيست غيبتى، ندهد لذّتى حضور |
|
كنايه از اينكه:
|
گفته بودم چو بيايى غم دل با تو بگويم |
چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايى |
|
و نيز كنايه از اينكه: عالم با اضداد آميخته است، و تا حالات سالك ملكه و مقام نگشته و فناى كلّى پيدا نكرده، همواره دچار قبض و بسط و فراق و وصل مى باشد.
(و اين قبض و بسط براى آن است كه سالك بكلّى خود را از دست بدهد و وصال دائمى نصيبش گردد.- اگر طالب وصل است نبايد شكايت از هجران داشته باشد.
در جايى مى گويد:
|
منم كه ديده به ديدار دوست كردم باز |
چه شكر گويمت اى كارسازِ بنده نواز! |
|
|
زمشكلات طريقت عنان متاب اى دل! |
كه مرد راه نينديشد از نشيب وفراز[١] |
|
و يا مى خواهد بگويد: حال كه در هجران بسر مى برم، چرا از آن شكايت بنمايم؟
زيرا «تا نيست غيبتى، ندهد لذّتى حضور».
اين معنى با محتواى بيت بعدى و بيت ختم غزل سازش دارد.
|
گر ديگران به عيش و طرب خرّمند و شاد |
ما را غمِ نگار بود مايه سرور |
|
آنان كه به كمال نائل گشتهاند، همواره به لقاء و ديدار دوست در عيش و طرب مىباشند و خرّم دل و شادمانند، ما هم كه غم عشقش را در سينه پنهان داشتهايم بدان اميد شادمانيم كه روزى مورد عنايت او قرار گرفته و به ديدارش نائل گرديم. در جايى مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١١، ص ٤٤١.