جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٩ - غزل ٢٩٤ دلا چندم بريزى خون ز ديده شرم دار آخر
٢٥٩٤
وَتَنَقُّلاتِ الأَطْوارِ، أَنَّ مُرادَكَ مِنّى أَنْ تَتَعَرَّفَ إِلَىَّ فى كلِّ شَىْءٍ، حَتّى لا أَجْهَلَكَ فى شَىْءٍ.»
[١]: (معبودا! از پى در پى آمدن آثار و مظاهر و دگرگونى احوال دانستم كه مقصودت از من اين است كه خود را در هر چيز به من بشناسانى تا در هيچ چيز به تو جاهل نباشم.- به گفته خواجه در جايى:
|
چو رويت، مهر و مه تابان نباشد |
چو قدّت سَرْو در بستان نباشد |
|
|
چو لعل لؤلؤت در دلفروزى |
دُر دريا و لعلِ كان نباشد |
|
|
سواد زلف تو كفرى است دل را |
كه روشنتر از آن ايمان نباشد[٢] |
|
|
دلا! در ملك شبخيزى گر از اندوه نگريزى |
دم صُبْحت بشارتها بيارد ز آن نگار آخر |
|
مىخواهد بگويد: ملك شبخيزى است كه سالك را از اندوه كم و زياد و تعلّقات اين عالم مى رهاند. و نفحات صبحگاهى است كه مشاهداتى از دوست را براى بيدارانش خواهد آورد. در جايى مى گويد:
|
سحرم هاتف ميخانه به دولتخواهى |
گفت: باز آى، كه ديرينه اين درگاهى |
|
|
همچو جم جرعه مِىْ كش، كه زسرّ ملكوت |
پرتو جام جهان بين دهدت آگاهى[٣] |
|
در جايى ديگر مى گويد:
|
اى نسيم سحرى! خاكِ رَهِ يار بيار |
تا كند حافظ از آن، ديده جان نورانى[٤] |
|
بنابراين، اى سالكين! ملك شبخيزى را از دست ندهيد.
|
بتى چون ماه زانو زد، ميى چون لعل پيش آورد |
تو گويى: تائبم حافظ!؟ ز ساقى شرم دار آخر! |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٥، ص ١٣٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٢، ص ٤٠٩.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٦، ص ٤٢٧.