جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٢ - غزل ٢٩٣ اى صبا نكهتى از كوى فلانى به من آر
|
منم غريب ديار و تويى غريبْ نواز |
دمى به حالِ غريب ديار خود پرداز |
|
|
به هر كمند كه خواهى، بگير وبازم بند |
به شرط آنكه زكارم، نظر نگيرى باز[١] |
|
و در جايى ديگر از رسيدن به آرزوى خود خبر داده و مى گويد:
|
صبا، وقت سحر بويى ز زلف يار مى آورد |
دل شوريده ما را زنو در كار مى آورد |
|
|
فروغ ماه مى ديدم زبامِ قصر او روشن |
كه روى از شرم او خورشيدبر ديوارمى آورد[٢] |
|
|
منكران را هم از اين مِىْ، دو سه ساغر بچشان |
وگر ايشان نستانند، روانى به من آر |
|
اى باد صبا و نفحات دوست! نه تنها ساغر مشاهدات به من ارزانى داريد بلكه منكران ساغر مشاهدات را هم دو سه پيمانه از آن تجلّيات بياوريد، تا شايد از هوشيارى به مستى بگرايند. و چنانچه آنها نخواستند، آن را به من ارزانى داريد، كه بس محتاج آنم. در جايى مى گويد:
|
ساقى! بيار باده و با مدّعى بگو |
انكار ما مكن، كه چنين جام، جم نداشت[٣] |
|
|
ساقيا! عشرت امروز به فردا مفكن |
يا ز ديوان قضا، خطِّ امانى به من آر |
|
در اين بيت خواجه خطاب خود را تنها به دوست نموده و مى گويد: محبوبا! ديدار خود را به پس از اين عالم ميفكن، كه عشرت فردا مرهون عشرت امروز است.
در غزلى مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٠، ص ٢٤٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢١، ص ١٨٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٣، ص ٩٩.