جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٧ - غزل ٢٩٢ اى صبا نكهتى از خاك در يار بيار
|
واله و شيداست دايم، همچو بلبل در قفس |
طوطى طبعم، ز شوق شكّر و بادام دوست[١] |
|
و در جايى هم از خبر يافتن از اين مژده سخن رانده و مى گويد:
|
آن پيك نامور كه رسيد از ديار دوست |
آورد حرز جان ز خط مشكبار دوست |
|
|
خوش مى دهد نشان جلال و جمال يار |
خوش مى كند حكايت عزّ و وقار دوست[٢] |
|
|
كامِ جان تلخ شد از صبر كه كردم بىدوست |
خنده اى ز آن لبِ شيرينِ شكر بار بيار |
|
به قدرى در هجران دوست صبر كردم كه كام جانم به تلخى گراييد و در ناراحتى بسر مى برم. يك خنده و عنايت شيرينش به وجدم خواهد آورد. اى باد صبا و نفحات الهى! و يااى مرغان چمن و اولياى مقرّب دوست! پيام عنايتى و خنده اى از آن لب شيرين شكر بار او بياوريد، تا تلخىهاى روزگار هجرانم مبدّل به شيرينى گردد. در جايى از خلاصى خود از روزگار فراق خبر داده و مى گويد:
|
نهال صبرم از وصلش برآورد |
ز بخت خويش برخوردارم امشب[٣] |
|
در جايى هم مى گويد:
|
شَمَمْتُ رَوْحَ وِدادٍ وَشِمْتُ بَرْقَ وِصالٍ[٤] |
بيا كه بوى تو را ميرم اى نسيم شمال! |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨، ص ٦٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦، ص ٦٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠، ص ٥١.
[٤] - بوى خوش دوستى و وداد را بوييدم و برق وصال را مشاهده نمودم.