جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٦ - غزل ٢٩٢ اى صبا نكهتى از خاك در يار بيار
|
اى پيكِ راستان! خبر سرو ما بگو |
احوال گل به بلبل دستان سرا بگو |
|
|
ما محرمان خلوت انسيم غم مخور |
با يارِ آشنا سخن آشنا بگو |
|
|
دلها ز دام طرّه چو بر خاك مى فشاند |
با آن غريب ما چه گذشت از هوا بگو |
|
|
مرغ چمن به مويه من دوش مى گريست |
آخر تو واقفى كه چه رفت اى صبا! بگو[١] |
|
|
خامى و ساده دلى، شيوه جانبازان نيست |
خبرى از بَرِ آن دلبر عيّار بيار |
|
اى باد صبا و نفحات كوى دوست! تو خود مى دانى كه جانبازى در راه محبوبم، نصيب خامان و ساده دلان نمى شود. در آنجا همان گونه كه معشوق، در كشتن عاشق بىپرواست، بى پروايى عاشقِ جانباز در پيشگاهش هم مطلوب اوست، مژده اى از ديدارش بياور، تا جان خود فدا سازم.
|
شكر آن را، كه تو در عشرتى اى مرغ چمن! |
به اسيران قفس، مژده گلزار بيار |
|
اى بندگان مقرّب الهى و آنان كه به گل مراد خود رسيدهايد! و يااى استاد طريق! حال كه گل خود را در ميان چمنزار كثرات و مظاهر يافتهايد، به شكرانه اين نعمت براى گرفتاران قفس خودى و خودپرستى و تعلّقات، مژده اى از گلزار دوست بياوريد، تا كمى از ناراحتى هايشان زدوده گردد. در جايى مى گويد:
|
مرحبااى پيك مشتاقان بگو پيغام دوست |
تا كنم جان از سر رغبت، فداىِ نام دوست |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩٢، ص ٣٥٥.