جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٥ - غزل ٢٩٢ اى صبا نكهتى از خاك در يار بيار
|
به جان او، كه به شكرانه جان برافشانم |
اگر به سوى من آرى، پيامى از برِ دوست |
|
|
چه باشد ار شود از قيدِ غم، دلش آزاد |
چوهست حافظ مسكين، غلام وچاكردوست[١] |
|
|
گردى از رهگذر دوست، به كورىّ رقيب |
بهرِ آسايش اين ديده خونبار بيار |
|
|
دلِ ديوانه به زنجير نمى آيد باز |
حلقه اى از خَم آن طُرّه طرّار بيار |
|
دورى دوست از اين دلخسته آسايش را ربوده، و از بس در هجرش ديدگانم اشك فرو ريخته، سرشكم به خون مبدّل شده، اى مقرّبان! و يااى نفحات الهى! براى كورى چشم شيطان، و آنان كه نمى توانند ببينند كه مرا با دوست رابطه و علقه و محبّتى مى باشد، غبارى از رهگذار دوست بياوريد تا سرمه چشمانم كرده و به ديدارش باز ديده بگشايم. عشق او چنان مرا حيران و ديوانه ساخته، كه هيچ زنجيرى جز خم زلفش نمى تواند به بند درآورد. بياييد- اى نفحات الهى و يا مقرّبان درگاه دوست!- حلقه اى از حلقههاى آن زلفى كه به دست هركس نمى آيد، بياوريد و اين گرفتار به عشقش را در بند نماييد. در جايى مى گويد:
|
اى باد مشكبو! بگذر سوى آن نگار |
بگشا گره ز زلفش و بويى به من بيار |
|
|
با او بگو: كه اى مه نامهربانِ من! |
باز آ، كه عاشقان تو مردند از انتظار |
|
|
دل داده ايم ومهر تو ازجان خريدهايم |
بر ما جفا و جورِ فراقت روا مدار[٢] |
|
در جايى ديگر مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٤، ص ٨٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٩، ص ٢٢٦.