جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٠ - غزل ٢٩١ اى خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
صبح را بر خود حرام سازد. كه:
٢١٦٨
«إِنَّ الْوُصُولَ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ سَفَرٌ لا يُدْرَكُ إِلّا بِامْتِطاءِ اللَّيْلِ.»
[١]: (بدرستى كه وصال خداى عزّ وجلّ سفرى است كه جز با مركب قرار دادن شب طى نمىشود.) در جايى مى گويد:
|
نشاط و عيش و جوانى، چو گل غنيمت دان |
كه حافظا! نبود بر رسول، غيرِ بلاغ[٢] |
|
و در جايى ديگر مى گويد:
|
دى پير مى فروش، كه ذكرش به خير باد |
گفتا: شراب نوش و غم دل ببر زياد |
|
|
بادت به دست باشد، اگر دل نهى به هيچ |
در معرضى كه مُلك سليمان رَوَد به باد[٣] |
|
|
دى در گذار بود و نظر سوى ما نكرد |
بيچاره دل! كه هيچ نديد از گذار عمر |
|
در اين بيت و بيت سوّم گويا مراد خواجه از «عمر»، محبوب باشد. خلاصه آنكه:
محبوب، ديشب و يا روز گذشته چون مى گذشت به ما عنايتى نفرمود، و با گوشه چشمى هم به ما نظر نكرد. در جايى در تمنّاى ديدار مى گويد:
|
اگر آن طاير قدسى ز درم باز آيد |
عمر بگذشته، به پيرانه سرم باز آيد |
|
|
كوس نو دولتى از بام سعادت بزنم |
گر ببينم كه مَهِ نو سفرم باز آيد[٤] |
|
|
حافظ! سخن بگوى كه در صفحه جهان |
اين نقش مانَد از قلمت، يادگارِ عمر |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٧٨، ص ٣٨٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦٢، ص ٢٧٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٨، ص ١٥٣.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢١، ص ١١٦.