جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٨ - غزل ٢٩١ اى خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
|
بى عمر زندهام من و زين پس عجب مدار |
روز فراق را كه نهد در شمارِ عمر؟ |
|
معشوقا! عمرى كه توام يار نباشى و ديدارت در آن نباشد، كجا توان بشمارِ عمرش در آورد؟ عمر و حياتم تويى و من اگر زندهام، به تو زندهام. چون توام يار نباشى، از زندگى مرا چه بهره اى است؟ در جايى مى گويد:
|
زبان خامه ندارد سرِ بيانِ فراق |
وگرنه شرح دهم، با تو داستان فراق |
|
|
دريغ مدّت عمرم كه بر اميد وصال |
بسر رسيد و نيامد بسر زمان فراق |
|
|
بسى نماند كه كشتى عمر غرق شود |
زموج شوق تو در بحر بيكران فراق[١] |
|
|
انديشه از محيط فنا نيست هرگزم |
بر نقطه دهان تو باشد مدارِ عمر |
|
اى دوست! مرا باكى نيست كه از خويشم بگيرى و در خود فانى سازى؛ زيرا عمر براى اين است كه بنده از خود بيرون شود و آب حيات ابدى از لب جانان بياشامد و به دوست باقى گردد و به جز او توجّه نداشته باشد.
و يا مى خواهد بگويد: مرا چه كار با عمرى كه حاصل آن ديدار تو نباشد؟ زندگى نكردن در اين عالم از محروميّت مشاهده معشوق بهتر است.
|
در هر طرف ز خيل حوادث كمينگه است |
ز آن رو، عنان گسسته دواند، سوارِ عمر |
|
علّت آنكه من هر روز و هر ساعت، عمر خويش در پى هوايى و هوسى بسر مىبرم، آن است كه زمام عمر را حوادث و پيش آمدها از دست من گرفته و به هر سو مىكشند. كنايه از اينكه: محبوبا! تو بيا، تا رشته عمرم با آمدنت، به كف آيد و از ديدارت بهرهمند گردم؛ كه:
٢١٦٧
«إِلهى! وَقَدْ أَفْنَيْتُ عُمْرى فى شِرَّةِ [شَرَهِ] السَّهْوِ عَنْكَ، وَأَبْلَيْتُ
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٦٤، ص ٢٧٣.