جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٤ - غزل ٢٩٠ اى برده نرد حسن ز خوبان روزگار
٢٨٣٦
بِنْيَةً عَلَى الْجَهْلِ.»
[١]: (خداوند بناى مخلوقات را بر نادانى قرار داد.) در جايى مى گويد:
|
صبح است وژاله مى چكد از ابربهمنى |
برگ صبوح ساز و بده جام يك منى |
|
|
در بحر مايى و منى افتادهام، بيار |
مىتا خلاص بخشدم از مايى ومنى[٢] |
|
در جايى ديگر مى گويد:
|
دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست |
گفت: با ما منشين، كز تو سلامت برخاست |
|
|
پيش رفتار تو پا بر نگرفت از خجلت |
سرو سركش كه به ناز قد و قامت برخاست |
|
|
حافظ اين خرقه بينداز مگر جان ببرى |
كاتش از خرمن سالوس و كرامت برخاست[٣] |
|
|
منصوبه هواى تو حافظ كنون چو بافت |
در ششدر غمت دلش افتاد مهره وار |
|
محبوبا! منى كه همواره هواى تو را در سر داشتم و به درگاهت چشم اميد دوخته بودم تا به ديدارت نائل گردم، در نرد عشق با تو چون سودى نبردم، دل و عالم عنصرىام از هر سو چون مهره اى كه در طاس افتد مبتلا و گرفتار به غم عشق و هجرانت خواهد شد.
[١] - بحار الانوار، ج ٣، ص ١٥، روايت ٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٨١، ص ٤١٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٠، ص ٨٤.