جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٧ - غزل ٢٨٩ اى باد مشكبو بگذر سوى آن نگار
سحر شود». در جايى مى گويد:
|
ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود |
وين راز سر به مهر به عالم سمر شود |
|
|
گويند: سنگ، لعل شود در مقام صبر |
آرى شود و ليك به خون جگر شود |
|
|
اى دل! صبور باش و مخور غم كه عاقبت |
اين شام صبح گردد و اين شب سحر شود[١] |
|
كارى كه مى كنى اين باشد كه:
|
بارى خيال دوست ز پيش نظر مشوى |
چون بر وصال يار نداريم اختيار |
|
اى خواجه! اگرچه اختيار وصال را به دست ما ندادهاند، ولى بايد مراقب يار بود و او را از نظر دور نداشت، تا شايد با نگاهى بنده خويش را بنوازد؛ كه:
٢١٥٠
«يا أَباذَرِّ! ..
إِحْفَظِ اللَّهَ، تَجِدْهُ أَمامَكَ.»
[٢]: (اى ابوذر! خدا را نگاه دار و فراموش مكن، تا او را در جلو خويش بيابى.) در جايى مى گويد:
|
خيال روى تو در هر طريق همره ماست |
نسيم موى تو پيوند جان آگه ماست |
|
|
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد |
گناه بخت پريشان و دست كوته ماست.[٣] |
|
|
حافظ تو تا به كى غم حال جهان خورى |
بسيار غم مخور، كه جهان نيست پايدار |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٩، ص ١٣٤.
[٢] - بحار الانوار، ج ٧٧، ص ٨٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٦٨، ص ٨٣.