جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٥ - غزل ٢٨٧ بنويس دلا به يار كاغذ
هرگز ممكن نيست دوست را با هزاران نامه، سر لطف و عنايت آورد؛ زيرا او در مقام عزّت قرار دارد و جواب آن كس را كه مى خواهد با بودِ خود، به او عشق بورزد، نخواهد داد. در جايى مى گويد:
|
آن غاليه خط، گر سوى ما نامه نوشتى |
گردون، ورقِ هستى ما در ننوشتى |
|
|
هر چند كه هجران، ثمرِ وصل برآرد |
دهقان ازل، كاش كه اين تخم نكشتى! |
|
|
كلك تو مريزاد و زبان شكرينش |
مهر از تو نديد ار جوابى بنوشتى[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
طريق كام جستن چيست؟ تركِ كام خود گفتن |
كلاه سرورى اين است، گر اين تَرك بردوزى[٢] |
|
و يا بخواهد بگويد: استادى كه در مقام عزّتِ
٢١٤١
«وَأَلْحِقْنى بِنُورِ عِزِّكَ الْأَبْهَجِ.»
[٣]: (و مرا به نور درخشان و برافروخته مقام عزّتت بپيوند.) قرار گرفته، نمىخواهد سالك، از خوديّت خود دم زند، پس تا از انا گويى دست نكشم؛ اگر هزار نامه هم بنويسم، او جواب نخواهد داد.
|
تا نام تو نقش شد، بر او ماند |
بر صفحه روزگار كاغذ |
|
كنايه از اينكه: محبوبا! و يااى استاد! مىدانم به نامههاى من اعتنايى ندارى، ولى چون نام تو در آن مندرج است، حتماً بر صفحه روزگار باقى خواهد ماند، و اهل كمال خواهند دانست كه بىقرارى را به يار يا استادش اشتياق فراوان بوده و ياد او مىكرده است.
و يا منظور خواجه از بيت اين باشد كه: محبوبا! هرچه بر آن نام تو، و يا استاد.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢٠، ص ٣٧٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٧، ص ٤٢٨.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.