جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٨ - غزل ٢٨٦ ياد باد آنكه ز ما وقت سفر ياد نكرد
محبوبى كه كارش همه خير و قبول شكستگان و عقب افتادگان است و مبتلايان غمش را آزادى مى بخشد، نمىدانم چرا اين پير شكسته و گرفتار در غم عشق و هجرانش را مورد عنايت خود قرار نمى دهد و از غير خود آزاد نمى سازد، تا باز به ديدارش نائل سازد. خلاصه آنكه: نمىدانم چرا هنوز تجليات دوست مرا از من نگرفته، به محروميّتم از ديدارش مبتلا مى سازد. در جايى مى گويد:
|
ديدى كه يار جز سر جور و ستم نداشت |
بشكست عهد و از غم ما هيچ غم نداشت |
|
|
يا رب! مگيرش ار چه دل چون كبوترم |
افكند وكشت وحرمتِ صيد حرم نداشت |
|
|
بر من جفا ز بخت بد آمد، وگرنه يار |
حاشا كه رسمِ لطف و طريقِ كرم نداشت[١] |
|
|
دل به امّيد صدايى كه مگر در تو رسد |
ناله ها كرد در اين كوه، كه فرهاد نكرد |
|
محبوبا! پس از رفتن و مفارقتت، چه فريادها در عشق و دورىات كه نكردم، تا شايد به ناله هايم گوش فرا دهى و بازم به الطافت بنوازى و به ديدارت مفتخرم سازى؛ ولى افسوس! كه مرا مورد عنايت خود قرار ندادى و رفعت مقامت اجازه نداد تا به ناله هايم عنايت داشته باشى. معشوقا! كجا فرهاد از فراق شيرين چنين ناله هايى كه من از فراقت نمودم، نمود؟! در جايى مى گويد:
|
اى شاهد قدسى! كه كشد بند نقابت؟ |
وى مرغ بهشتى! كه دهد دانه و آبت؟ |
|
|
خوابم بشد از ديده در اين فكر جگر سوز |
كآغوش كه شد منزل و آسايش خوابت؟ |
|
|
هر ناله و فرياد كه كردم نشنيدى |
پيداست نگارا! كه بلند است جنابت[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٣، ص ٩٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣، ص ٦٦.