جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٧ - غزل ٢٨٦ ياد باد آنكه ز ما وقت سفر ياد نكرد
از تمامى ابيات اين غزل معلوم مى شود خواجه را از دوست مشاهده اى دست داده بوده، ولى هنوز از آن بهرهمند نگشته، محروميّت برايش حاصل شده، با گله هايى عاشقانه، اظهار اشتياق به ديدار دوباره او نموده و مى گويد:
|
ياد باد آن كه زما وقت سحر ياد نكرد |
به وداعى، دل غمديده ما شاد نكرد |
|
يادش به خير باد! آن زمانى كه محبوب، مرا به مشاهدهاش نائل ساخت و هنوز محو رخسارش نشده، ناگاه ديده دلم از ديدارش محروم گشت، و هنگام مفارقت، وداعى با من ننموده و دلِ مبتلاى به غم عشق مرا شاد نكرده، برفت. در جايى مىگويد:
|
شربتى از لب لعلش نچشيديم و برفت |
روى مه پيكر او سير نديديم و برفت |
|
|
گويى از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود |
بار بربست و به گَرْدش نرسيديم و برفت |
|
|
گفت: از خود ببُرد، هر كه وصالم طلبد |
ما به امّيد وى از خويش بريديم و برفت[١] |
|
|
آن جوانمرد، كه مى زد رقمِ خير و قبول |
بنده پير، ندانم ز چه آزاد نكرد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٠، ص ٩٧.