جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٤ - غزل ٢٨٥ هر كه او يك سر مو پند مرا گوش كند
|
بهار، شرح جمال تو داده در هر فصل |
بهشت، ذكر جميل تو كرده در هر باب[١] |
|
لذا باز مى گويد:
|
ز آن سبب، پيچ و خم و تاب دهد گيسو را |
تا بدان، صيدِ دل عاشق مدهوش كند |
|
مىدانىَ اى خواجه! چرا محبوب گاه زلف مى گشايد و عشّاق خود را بىقرار جمالش مى نمايد، و سپس آنان را در پيچ و تاب گيسوان و كثراتش قرار مى دهد؟
علّت آن است كه مى خواهد با اين گونه رفتار باز آنان را به دام خويش افكند، و رخسار خود را از ملكوتشان به ايشان بنماياند، نه آنكه بخواهد با اين كار آنان را بيازارد. در جايى مى گويد:
|
زلف بر باد مده، تا ندهى بر بادم |
ناز بنياد مكن، تا نَكَنى بنيادم |
|
|
رخ بر افروز، كه فارغ كنى از برگِ گُلَم |
قد برافراز، كه از سرو كنى آزادم |
|
|
زلف را حلقه مكن، تا نكنى دربندم |
طرّه را تاب مده، تا ندهى بر بادم[٢] |
|
|
درد من دوش به گوش تو رسانده است دلم |
خواهد امروز كه جان بر سر آن جوش كند |
|
محبوبا! شب گذشته، آه و فرياد ظاهرى و عالم خَلْقى و طبيعىام، درد و محنت اشتياقم را به تو رسانيد. امروز هم جانم در اشتياقت مى سوزد و تو و جمالت را مىطلبد. نمىدانم آيا به گفتار دل و عالم مجازىام گوش فرا خواهى داد، و يا به گفتار جان و سوز درونىام؟
|
رحم كن بر من مسكين وبه فريادم رس |
تا به خاك دَرِ آصف نرسد فريادم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢، ص ٥٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٠، ص ٣٠٩.