جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١٢ - غزل ٢٨٥ هر كه او يك سر مو پند مرا گوش كند
|
از دل وجان، شرفِ صحبت جانان غرض است |
همه آن است، وگرنه دل وجان اين همه نيست[١] |
|
|
گر ببيند دهن تنگ تو، معصومِ زمان |
باده بر ياد لبت همچو شكر، نوش كند |
|
آنان كه عصمت از خطا دارند (انبيا و اوليا : و عشّاق حقيقى دلباخته) تا وقتى مىتوانند و ممكن است از نوشيدن باده مشاهداتت، كه زاهد گناه و خطا مى شمارد خوددارى نمايند كه تو و جمالت را نديده باشند. در جايى مى گويد:
|
بالا بلندْ عشوه گرِ سروِ نازِ من |
كوتاه كرد قصّه زهد دراز من |
|
|
ديدى دلا! كه آخر پيرى وزهد وعلم |
با من چه كرد ديده معشوقْ باز من |
|
|
مىترسم از خرابى ايمان، كه مى برد |
محراب ابروى تو، حضور از نماز من[٢] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
وقت گل گويى: كه زاهد شو به چشم و جان، ولى |
مىروم تا مشورت با شاهد و ساغر كنم |
|
|
زهدِ وقتِ گل چه سودايى است حافظ! هوشدار |
تا أَعُوذى خوانم و انديشه ديگر كنم[٣] |
|
|
در چمن، سوىِ گل و سوسن و نرگس بگذر |
تا زبانِ همه را، حُسن تو خاموش كند |
|
اى دوست صاحب جمال من! به چمنزار و گلزار عالم قدمى نه، تا مدعيان دروغين، اين همه از حسن و جمال خويش دم نزنند و خاموش بنشينند. در واقع مىخواهد بگويد: اى دوست! به گلزار مظاهر جلوه اى كن، تا جمال مجازىشان از.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٣، ص ٩٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٦، ص ٣٤٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٢، ص ٣٣١.