جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠ - غزل ٢٤١ كارم ز دور چرخ به سامان نمى رسد
|
هر كه آئينه صافى نشد از زنگ هوا |
ديدهاش قابل رخساره حكمت نبود |
|
|
چون طهارت نبود، كعبه و بتخانه يكى است |
نبود خير، در آن خانه كه عصمت نبود[١] |
|
|
حافظ! صبور باش، كه در راه عاشقى |
هركس كه جان نداد، به جانان نمى رسد |
|
آرى، تا سالك در طريق، صابر نباشد و از عوالم خيالى عالم طبيعت و تعلّقات و بستگيها و خود خواهيها و توجّه به كشف و كرامات و حجابهاى ظلمانى و نورانى نگذرد، به جانان نمى رسد؛ كه:
١٨٠٦
«إِلهى! هَبْ لى كَمالَ الْإِنْقِطاعِ إِلَيْكَ، وَأَنِرْ أَبْصارَ قُلُوبِنا بِضِيآءِ نَظَرِها إِلَيْكَ، حَتّى تَخْرِقَ أَبْصارُ القُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ إِلى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ، وَتَصيرَ أَرْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ.»
[٢]: (بار الها! انقطاع و بريدن كامل از غير خود را به من عطا فرما، و ديدههاى دل ما را به روشنايى مشاهدهات نورانى گردان، تا ديده دلمان حجابهاى نورانى را دريده، آنگاه به معدن عظمتت واصل گشته و جانهايمان به مقام قدس عزّتت بپيوندد.) در جايى مىگويد:
|
گُل مُراد تو آنگه نقاب بگشايد |
كه خدمتش چو نسيم سحر توانى كرد |
|
|
تو كز سراى طبيعت نمى روى بيرون |
كجا به كوى حقيقت گذر توانى كرد؟! |
|
|
جمال يار ندارد نقاب و پرده، ولى |
غبارِ رَهْ بنشان تا نظر توانى كرد[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٥، ص ١٤٥.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٢، ص ١٢٣.