جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٦ - غزل ٢٨٢ زهى خجسته زمانى كه يار باز آيد
نتيجه، با جز او انسى داشته باشد؟! در جايى مى گويد:
|
دل من به دور رويت ز چمن فراغ دارد |
كه چو سرو پاىْ بند است و چو لاله داغ دارد |
|
|
سَرِ ما فرو نيايد به كمان ابروى كس |
كه درون گوشه گيران ز جهان فراغ دارد |
|
|
به فروغ چهره زلفت، همه شب زَنَد رَهِ دل |
چه دلاور است دزدى، كه به شب چراغ دارد![١] |
|
|
چه جورها كه كشيدند بلبلان ازدِىْ |
به بوى آنكه دگر نوبهار باز آيد |
|
كنايه از اينكه: ما عاشقان و دلدادگان جمالت، چه رنجها و ناراحتيها را كه در انتظار ديدارت تحمّل نموديم، تا شايد باز به جنابت راهمان دهى. بيا و باز ديده ما را به بهار تجلّياتت روشن بنما. در جايى مى گويد:
|
سحر بلبل حكايت با صبا كرد |
كه عشق گل به ما ديدى چه ها كرد؟ |
|
|
از آن رنگ و رُخَم خون در دل انداخت |
در اين گلشن به خارم مبتلا كرد[٢] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
اگر آن طاير قدسى ز درم باز آيد |
عمر بگذشته، به پيرانه، سرم باز آيد |
|
|
كوسِ نو دولتى از بام سعادت بزنم |
گر ببينم كه مَهِ نو سفرم باز آيد[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٥، ص ١٥١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٤، ص ١٧٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢١، ص ١١٦.