جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٢ - غزل ٢٨٢ زهى خجسته زمانى كه يار باز آيد
گويا خواجه را پس از وصال، فراقى حاصل شده، در اين غزل اظهار اشتياق به مشاهده دوست نموده و تمنّاى ديدار از دست شدهاش را مى كند، مىگويد:
|
زهى! خجسته زمانى كه يار باز آيد |
به كامِ غمزدگان، غمگسار باز آيد |
|
چه نيكو و خجسته است، آن هنگام كه يار حجاب از رخسار برافكند و باز به دلجويى بينوايان غمزده، و رنجيده خاطران هجران كشيدهاش بيايد و از آنان غمگسارى كند. در جايى مى گويد:
|
پيام دوست شنيدن، سعادت است و سلامت |
فداى خاك درِ دوست باد، جانِ گرامى |
|
|
بيا به شام غريبان و آب ديده من بين |
بسانِ باده صافى در آبگينه شامى |
|
|
خوشا! دمى كه درآيى و گويمت به سلامت |
قَدِمْتَ خَيْرَ قُدُومٍ، نَزَلْتَ خَيْرَ مَقامٍ[١] |
|
|
در انتظار خدنگش، همى طپد دلِ صيد |
خيال آنكه، به رسم شكار باز آيد |
|
محبوبا! من آن صيدى نيستم كه از تير صيّاد خود بهراسد؛ زيرا كدام عاشق.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢١، ص ٣٧٤- خوش آمدى و به منزل خوبى وارد شدى.