جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٣ - غزل ٢٨٠ ساقى اندر قدحم باز مى گلگون كرد
|
ساقيا! عمر دراز و قدحت پر مى باد |
كه به سعى توام اندوه خمار آخر شد |
|
|
در شمار از چه نياورد كسى حافظ را |
شكر كان محنت بيحدّ و شمار آخر شد[١] |
|
|
روز اوّل كه به استاد سپردند مرا |
ديگران را خرد آموخت، مرا مجنون كرد |
|
ممكن است از اين بيت كسى استفاده كند كه اين غزل از ابتدا در ثناى استاد و مرشد طريق سروده شده، ولى نه چنين است، بلكه در مقام ذكر عنايات محبوب بوده و مى خواهد بگويد: اين عنايتى كه امروز دوست به من دارد و مِىْ مشاهدات، دو چندانم مى دهد، همان عنايتى است كه استاد ازل در پرسشِ «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[٢]: (آيا من پروردگار شما نيستم؟!) با من داشت و همان روزم مجنون خود ساخت، و در اين عالم هم به ديوانگى بسر مى برم و همواره «بَلى شَهِدْنا»[٣]: (بله گواهى مى دهيم) مىگويم، ولى ديگران عهد ازلى را فراموش كردند و عقل خويش را تكيه گاه خود قرار دادند. در جايى مى گويد:
|
مرا از ازل عشق شد سرنوشت |
قضاى نوشته نشايد سترد |
|
|
شَوَد مست وحدت ز جام الَسْت |
هر آن كو چو حافظ مىِ صاف خورد[٤] |
|
لذا مى گويد:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٢، ص ١٧٠.
[٢] ( ٢، ٣) اعراف: ١٧٢.
[٣] ( ٢، ٣) اعراف: ١٧٢.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٩، ص ٢٠١.