جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٢ - غزل ٢٨٠ ساقى اندر قدحم باز مى گلگون كرد
جايى مى گويد:
|
شب ازمطرب، كه دل خوش باد وى را! |
شنيدم ناله جان سوز نى را |
|
|
چنان در سوزِ من سازش اثر كرد |
كه بىرقّت نديدم هيچ شىء را |
|
|
حريفى بُد مرا ساقى كه در شب |
ز زلف و رُخ نمودى شمس و فىء را |
|
|
چو شوقم ديد، در ساغر مِىْ افزود |
بگفتم ساقى فرخنده پى را |
|
|
رهانيدى مرا از قيد هستى |
چو پيمودى پياپى جام مِىْ را[١] |
|
|
تو مپندار كه در ساغر و پيمانه ما |
بت سنگين دلِ ما، خونِ جگر اكنون كرد |
|
|
آنچه در سينه مجروح منش، دل خوانى |
عشق خاكى است كه با خون جگر معجون كرد |
|
مىخواهد بگويد: اى دوستان و شنوندگان، گمان مكنيد كلام گذشتهام كه گفتم:
«ساقى اندر قدحم باز مى گلگون كرد ...» و گفتم «ديگران را مى ديرينه برابر مىداد ...» و گفتم «اين قدح هوش مرا جمله به يكبار ببرد ...» منظور از اين مى، شرابى است كه هجران و خونين جگرى (كه از آثار قلب صنوبرى است) در پى داشته باشد، اين بار لطف دوست بگونه اى شامل حالم گرديده و دستگرىام نموده كه بدرقهاش هجران و محروميّت و خونين دلى را به دنبال ندارد.
گويا با اين بيان مى خواهد بگويد: اين شراب ناب عقيقى و مِىْ گلگون بود كه بعد از آن ديگر مرا محروميّت از ديدار دوست حقيقى دست نداد، تا در فراقش عالم طبعم به ناراحتى كشانده شود و خونين دل گردم. در واقع مى خواهد بگويد:
|
روز هجران و شب فرقت يار آخر شد |
زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨، ص ٤٣.