جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٣ - غزل ٢٧٨ آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند
اى خواجه! با اين همه سخن كه گفتى، وصالِ دوست همواره تو را ميسّر نخواهد شد.
كجا شاهان را با گدايان هميشه التفات و عنايت بوده؟ در جايى مى گويد:
|
شربتى از لب لعلش نچشيديم و برفت |
روى مَهْ پيكر او سير نديديم و برفت |
|
|
گويى از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود |
بار بربست به گردش نرسيديم و برفت |
|
|
گفت: از خود بِبُرد هر كه وصالم طلبد |
ما به اميّد وى از خويش بريديم و برفت[١] |
|
آرى، وقتى مورد الطاف دائم او قرار خواهى گرفت، كه توشه اى از اخلاص و بندگى حقيقى را ارائه دهى. در جايى مى گويد:
|
دلا! طمع مَبُر از لطف بىنهايت دوست |
چو لافِ عشق زدى، سر بباز چابك وچَسْت |
|
|
به صدق كوش، كه خورشيد زايد از نَفَست |
كه از دروغ، سيه روى گشت صبحِ نخست |
|
|
مرنج حافظ! و از دلبران وفا كم جوى |
گناه باغ چه باشد، چو اين گياه نرست؟[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٠، ص ٩٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٠، ص ٧١.