جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٢ - غزل ٢٧٨ آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند
پيروى كردند بيامرز، و از عذاب دوزخ بازشاندار، پروردگارا! و آنان را به بهشتهاى جاويد كه نويدشان دادى وارد ساز.) خواجه باز با اين بيت، چاره ديگرى براى رسيدن به وصال را به خود گوشزد مى كند.
|
پيراهنى كه آيد از آن بوى يوسفم |
ترسم برادران غيورش، قبا كنند |
|
كنايه از اينكه: مىترسم خود و مظاهرى كه مى توان بوى معشوق را از آنها استشمام نمود و از طريق ايشان، با ديده دل او را مشاهده كرد؛ كه: «وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطاً»[١]: (و خداوند به هر چيزى احاطه دارد.)، هواهاى نفسانى و شيطانى، و يا دوستان هوا پرست بر من چيره گردند و نگذارند از آنها بهرهمند گردم. لذا مىگويد:
|
پنهان ز حاسدانِ خودم خوان، كه منعِمان |
خير نهان، براى رضاى خدا كنند |
|
اى دوست! چنانچه خواستى مرا به خود بخوانى و پرده از جمال كثرات بردارى و مرا به ديدارت خوشدل نمايى، دور از چشم حسودانم به خود بخوان، زيرا كه رويّه سخاوتمندان چنين است كه به زير دستان خود در پنهان عنايتها دارند و نمىگذارند از كار آنها كسى خبردار شود؛ كه:
٢١١٨
«أَلصَّدَقَةُ فِى السِّرِّ، مِنْ أَفْضَلِ الْبِرِّ.»
[٢]: (صدقه پنهانى، از با فضيلتترين نيكيها و احسانهاست.)
|
حافظ! مدام وصل ميسّر نمى شود |
شاهان، كم التفات به حال گدا كنند |
|
در بيت ختم غزل، خواجه از جانب معشوق به خود خطاب كرده و مى گويد:
[١] - نساء: ١٢٦.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب الصّدقة، ص ٢٠٢.