جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٨ - غزل ٢٧٨ آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند
سوز درونىام را جز وصالت فرو نمى نشاند، و سوز و گداز عشقم را جز لقايت خاموش نمىكند.)
|
معشوق، چون نقاب ز رُخ بر نمى كشد |
هركس حكايتى، به تصوّر چرا كنند؟ |
|
|
گر سنگ از اين حديث بنالد، عجب مدار |
صاحبدلان، حكايتِ دل، خوش ادا كنند |
|
حال كه معشوق حقيقىام حجاب از رخسار كثرات بر نمى گيرد تا همه با ديده دل او را از طريق مظاهر مشاهده نمايند، اين چه كارى است كه هركس با خيال و تصوّر خود، دوست را به جمال و كمال بستايد؟ زيرا:
«سُبْحانَ اللَّهِ عَمّا يَصِفُون»
[١]: (پاك و منزّه است خداوند از آنچه او را توصيف مى كنند.) ماجراى در حجاب مظاهر بودن جمال معشوق، حديثى است كه ناليدن انسان بر آن سهل است، اگر سنگ هم بر آن بنالد، رواست. سخن گفتن از اين ماجرا، تنها صاحبدلان را شايسته است؛ زيرا فقط آنان كه به خود آشنا شده و از هواها و حجابها بيرون رفته و مُخْلَص (به فتح لام) گرديدهاند، مىتوانند حكايت جمال و كمال معشوق را ادا كنند؛ كه:
«سُبْحانَ اللَّهِ عَمّا يَصِفُونَ، إِلّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصينَ»
[٢]: (پاك و منزّه باد خداوند از آنچه توصيف مى كنند، جز توصيف بندگان پاك شده خدا.) در نتيجه، خواجه در اين دو بيت باز سخن از ماجراى هجران و تمنّاى ديدار يار را مى نمايد. در جايى مى گويد:
|
دست در حلقه آن زلفِ دوتا نتوان كرد |
تكيه بر عهد تو و باد صبا نتوان كرد |
|
|
عارضش را به مَثَل، ماه فلك نتوان خواند |
نسبت دوست، به هر بىسروپا نتوان كرد |
|
[١] - صافّات: ١٥٩.
[٢] - صافّات: ١٥٩ و ١٦٠.