جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٣ - غزل ٢٧٦ آنكه رخسار تو راى رنگ گل نسرين داد
مىتوانم از طريق توجّه به خويش و مظاهر بهره بيشترى از ملكوت جهان برده باشم؛ كه:
٢٠٨٦
«شيمَةُ الْأَتْقِياءِ، إِغْتِنامُ الْمُهْلَةِ، وَالتَّزَوُّدُ لِلرَّحْلَة.»
[١]: (روش اهل تقوى، مغتنم شمردن فرصت، و توشه برداشتن براى كوچ وسفر [آخرت] مىباشد.- نيز:
٢٠٨٧
«مَنْ وَجَدَ مَوْرِداً عَذْباً يَرْتَوى مِنْهُ، فَلَمْ يَغْتَنِمْهُ؛ يُوشَكُ أَنْ يَظْمَأَ، وَيَطْلُبَهُ وَلَمْ يَجِدْهُ.»
[٢]: (هركس آبشخور شيرينى كه بتواند از آن سيراب شود، بيابد و مغتنمش نشمارد، نزديك است كه تشنه شود و بجويد و پيدا نكند.- همچنين:
٢٠٨٨
«إِنَّ الفُرَصَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ، فَانْتَهِزُوها إِذا أَمْكَنَتْ فى أَبْوابِ الْخَيْرِ.»
[٣]: (راستى كه فرصتها همانند ابرها در گذرند، پس هنگامى كه در امور خير فرصت دست داد، آن را مغتنم شماريد.).
و يا چگونه غافل باشم بخصوص در ايّام جوانى، كه ساعات و لحظاتش داراى طراوت خاصّى است؛ كه:
٢٠٨٩
«إِنّما قَلْبُ الْحَدَثِ كَالْأَرْضِ الْخالِيَةِ، مَهْما أُلْقِىَ فيها مِنْ كُلِّ شَىْ ءٍ، قَبِلَتْهُ.»
[٤]: (بى گمان قلب جوان مانند زمين خالى است، كه هر بذرى در آن افكنده شود، مىپذيرد.)
|
در كف غُصّه دوران، دلِ حافظ خون شد |
از فراق رُخَت اى خواجه قوام الدّين! داد! |
|
ممكن است اين بيت، اظهار اشتياق به ديدار استادى باشد كه در زمان خواجه بوده به نام «قوام الدّين، نصر اللَّه قوامى سنجانى»- متوفّاى ٨٠٣ ه. ق- لفظ «فراق» شاهد بر اين معناست. و يا با اين بيان مى خواهد بگويد: اين استاد است كه با راهنماييهاى خود، غصّههاى دوران سير و سلوك، و يا غصّههاى فراق دوست را به آرامش مبدّل مى سازد.
[١] ( ١، ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب الفرصة، ص ٣٠٤.
[٢] ( ١، ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب الفرصة، ص ٣٠٤.
[٣] ( ١، ٢، ٣) غرر و درر موضوعى، باب الفرصة، ص ٣٠٤.
[٤] - غرر و درر موضوعى، باب الشّباب، ص ١٧٠.