جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣١ - غزل ٢٧٣ يك دو جامم دى سحرگه اتفاق افتاده بود
بوده كه مى گويد: «و ز لب ساقى ...».
خلاصه مفهوم سه بيت آنكه: سحرگه شب گذشته، يار دو پيمانه از تجليّات و مشاهدات و آب حيات بخش از لبش به من عنايت نمود و كام جانم را از آن بهره مند ساخت، و حال بقايم دست داد.
هنوز چندان مست اين ديدار نشده بودم و تازه مى خواستم با دوست انسى و الفتى داشته باشم، كه ميان من و او و آن انس و مشاهده جدايى حاصل شد.
چون خواستم ديگر بار بهره اى از جذبه جمالش ببرم، پيچيدگى ابروان و تندى جلال محبوب نگذاشت بيش از آن ببينمش، لذا صبر و طاقتم از دست برفت.
و شايد منظور از سه بيت مذكور، اشاره باشد به مشاهده و حال مقام احديّتى كه در سحرگاه شب پيشين برايش پيش آمده، و دوام آن شهود و مستى را مىخواسته تا از تجليّات اسمائى و صفاتى كه پيش از اين بهرهمند بوده، ديگر بار بهره گيرد. در ابيات فوق خبر از آن حال داده و مى گويد: محبوب در اين منزلت چنان صبر و طاقتم را ستانيده بود، كه در آن حال، بازگشت به حال پيشين امكان نداشت.
و يا منظور از بيت سوّم اين باشد كه: چنان خم ابروانش مرا بىطاقت كرده بود، كه مهلت نمى داد از جذبههاى ديگر جمالىاش بهره بگيرم.