جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٠ - غزل ٢٧١ ياد باد آنكه سر كوى توام منزل بود
به درد خود مبتلا و از معشوق بىهمتا بىبهره و به هجران گرفتار ديدم. در عين اينكه همه امورى كه مى توان دوست را به آن مشاهده نمود- از طريق خويش و يا موجودات ديگر- مهيّا بود. خُم مِىْ ديدم و خون در دل و پا در گِل بود؛ كه: «وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطاً»[١]: (و خداوند، به هر چيزى احاطه دارد.- همچنين: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ»[٢]: (و هيچ چيزى نيست جز آنكه گنجينههاى آن نزد ماست.).
خواستم سبب گرفتارى خود و دوستانم را از عقلى كه همه جا راهنمايمان بود، سؤال كنم، امّا وى را از راهنمايى عاجز ديدم.
در واقع، سبب همان است كه خواجه خود مى گويد كه: «پا در گِل بود.» بشر اگر در عالم خاكى نبود و به آن توجّه نداشت، كجا دوست را كه پيوسته با خود او و با موجودات به تمام معنى متجلّى است، فراموش مى كرد و از ديدارش محروم مىگرديد.
|
راستى، خاتم فيروزه بو اسحاقى |
خوش درخشيد، ولى دولت مستعجل بود |
|
|
ديدى آن قهقهه كبك خرامان، حافظ! |
كه ز سر پنجه شاهين قضا غافل بود |
|
در بيت اوّل سخن از شيخ ابو اسحاق، كه پادشاه وقت پارس بوده، به ميان مىآورد. و شايد با اين بيت و بيت ختم مى خواهد باز اشاره به وصال و فراق خود بنمايد و بگويد: دوست را چه زود از دست داديم، گمان مى كرديم اين وصال و مشاهده را همواره خواهيم داشت؛ كه:
٢٠٥٤
«نُزُولُ القَدَرِ، يُعْمِى البَصَرَ.»
[٣]: (فرو آمدن مقدّرات الهى، ديده را نابينا مى گرداند.- حال اينكه نبايد از سرپنجه شاهين قضاى.
[١] - نساء: ١٢٦.
[٢] - حجر: ٢١.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب القدر، ص ٣٢٠.