جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٦ - غزل ٢٧١ ياد باد آنكه سر كوى توام منزل بود
ظاهر اين است كه خواجه در غزل ذيل باز از ايّام و اوقات وصال گذشته خود با محبوب حقيقى و مشاهدات و صحبت و انسى كه با وى داشته سخن مى گويد؛ و در ضمن، اظهار اشتياق به وصال دوباره مى نمايد.
و ممكن است به احتمال ضعيف از مجالستهايى كه با استاد طريقش داشته، ياد نموده و اظهار اشتياق به انس دوباره با وى را تمنّا كند و بگويد:
|
ياد باد آنكه سر كوى توام منزل بود |
ديده را روشنى از خاك درت حاصل بود! |
|
|
راست، چون سوسن و گل، از اثر صحبت پاك |
بر زبان بود مرا، آنچه تو را در دل بود! |
|
|
دل چو از پير خِرَد، نقدِ معانى مى جست |
عشق مى گفت به شرح، آنچه بر اومشكل بود! |
|
محبوبا![١] چه مجلس خوشى بود، محفل وصال و قرب و انست، كه در آن ديده دلم به عبوديّت حقيقى و خاك درگاهت شدن و فناى خويش ديدن، روشن بود!.
و تو را به كمالى كه شايسته همنشينى و انست باشد، مىستودم و مى گفتم آنچه را كه با ديده دل مى ديدم. و وصف رخساره و جمالت را آن گونه كه بود،.
[١] - بنابر معناى اوّل.