جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٤ - غزل ٢٧٠ ياد باد آنكه نهانت نظرى با ما بود
در نتيجه مى خواهد بگويد:
٢٠٤٨
«إِلهى! هَبْ لى قَلْباً يُدْنيهِ مِنْكَ شَوْقُهُ، وَلِساناً يُرْفَعُ [يَرْفَعُهُ] إِلَيْكَ صِدْقُهُ، وَنَظَراً يُقَرِّبُهُ مِنْكَ حَقُّهُ.»
[١]: (بار الها! به من قلبى عنايت نما كه شوقش مرا به تو نزديك گرداند، و زبانى كه راستگويىاش به سوى تو بالا رود [و يا: آن را به سوى تو بالا آورد.]، و نظرى كه واقعى و حقيقى بودنش آن را نزد تو مقرّب گرداند.).
محتمل است خواجه در اين بيت و بعضى از ابيات ديگر اين غزل، بخواهد ياد از ديدار عهد ازل نموده باشد.
|
ياد باد آنكه به اصلاح شما مى شد راست |
نظمِ هر گوهر ناسفته، كه حافظ را بود! |
|
آرى، چنين است. گوهرهاى سفته و گرانبهاى ابيات خواجه را نمى توان سخنى در اطرافش گفت؛ زيرا در عين زيبايى بيان، در معنى نيز بىنظير است. و علّت بىهمتا بودنش را تنها در سخنى كه خود در بيتى فرموده، مىتوان بيان كرد، كه:
|
بلبل، از فيض گُل آموخت سخن، ورنه نبود |
اين همه قول و غزل، تعبيه در منقارش[٢] |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤٣، ص ٢٦١.