جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢١٣ - غزل ٢٧٠ ياد باد آنكه نهانت نظرى با ما بود
خويش نابود كرده و اغيار را با افلاك انوار احاطه كنندهات محو نمودى.)
|
ياد باد آنكه در آن بزمگه خُلق و ادب |
آن كه او خنده مستانه زدى، صهبا بود! |
|
چه خوش لحظات و مجلس انس و عيشى با دوست داشتم كه در آن جز مشاهده تجليّات جمال و كمال او برايم معنى نداشت! كه:
٢٠٤٦
«يا مَنْ اذاقَ أَحِبّائَهُ حَلاوَةَ الْمُؤانَسَةِ، فَقامُوا بَيْنَ يَدَيْهِ مُتَمَلِّقينَ.»
[١]: (اى خدايى كه شيرينى انس با خود را به دوستانت چشاندى، تا در پيشگاهت به اظهار محبّتشان ايستادند.)
|
ياد باد آنكه صبوحى زده در مجلس انس |
جز من و يار نبوديم و خدا با ما بود! |
|
چه شيرين ساعات و لحظاتى بود، آن اوقاتى كه با دوست خلوت داشتم و جام شراب ديدارش را در وقت صبح براى رفع خمارىام مى گرفتم و جز من و محبوب در آن مجلس كسى نبود! كنايه از اينكه: من در او فانى گشته بودم و دو گانگى وجود نداشت؛ كه:
٢٠٤٧
«إِلهى! إِنَّ مَنْ تَعَرَّفَ بِكَ غَيْرُ مَجْهُولٍ، وَمَنْ لاذَ بِكَ غَيْرُ مَخْذُولٍ، وَمَنْ أَقْبَلْتَ عَلَيْهِ غَيْرُ مَمْلُوكٍ [مَمْلُولٍ].»
[٢]: (معبودا! همانا هركس كه تو را به تو شناخت هرگز خودش مجهول نخواهد ماند، و آن كه به تو پناه آورد هرگز خوار نمى گردد، و هر كه تو به او روى آوردى به مملوكيّتش پايان دادى و تو مالك على الاطلاق او شدى [و يا: او هرگز خسته نخواهد شد].)
|
ياد باد آنكه خرابات نشين بودم و مست |
آنچه در مجلسم امروز كم است، آنجا بود! |
|
عجب روزگارى بود، روزگارِ وصل و قرب جانان، كه با مى مشاهداتش به مستىام دعوت مى نمود! افسوس كه امروز از آن انس و قرب و مشاهده بىبهرهام!.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٦.