جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٦ - غزل ٢٦٩ هوس باد بهارم به سوى صحرا برد
چه زيبا آيه شريفه فوق بيان گذشته ما را روشن مى فرمايد؛ زيرا عالم امر، همان اسماء و صفات حضرت حقّ سبحانه مى باشد، كه تمام مظاهر به آنها پديدار و برپا شدهاند، و اسماء و صفات هم جداى از حقيقت خود كه ذات است، نيستند و ظهور دهنده عالم خلق اند و جداى از آن نمى باشند، بلكه خلق ظهور يافته و پرتوى از آن كمالات است.
با اين همه، خلق و مظاهر، او نيستند. براى رفع همين شبهه است كه در ذيل آيه، فرمود: «تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ».
امّا اين «خزائن» و «عالم امر» را با چه ديده اى مى توان مشاهده نمود؟ بهطور قطع، با ديده ظاهر ممكن نيست، بلكه اين شهود، به طور تحقيق با ديده دل و حقيقت ايمان ممكن است؛ كه:
٢٠٤٠
«فَقالَ [ذِعْلِبٌ]: هَلْ رَأَيْتَ رَبَّكَ؟ يا أَميرَ الْمُؤْمِنينَ! فَقالَ (عَلَيْهِ السَّلامُ): أَفَأَعْبُدُ ما لا أَرى؟! قالَ: وَكَيْفَ تَراهُ؟ قالَ: لا تُدْرِكُهُ الْعُيونُ بِمُشاهَدَةِ الْعِيانِ، وَلكِنْ تُدْرِكُهُ الْقُلُوبُ بِحَقائِقِ الْإِيمانِ. قَريبٌ مِنَ الْأَشْياءِ غَيْرَ مُلامِسٍ، بَعيدٌ مِنْها غَيْرَ مُبائِنٍ، مُتَكَلِّمٌ لا بِرَوِيَّةٍ، وَمُريدٌ بِلا هِمَّةٍ، صانِعٌ لا بِجارِحَةٍ، لَطيفٌ لا يُوصَفُ بِالْخَفاءِ، كَبيرٌ لا يُوصَفُ بِالْجَفاءِ، بَصيرٌ لا يُوصفُ بِالْحاسَّةِ، رَحيمٌ لا يُوصَفُ بِالرِّقَةِ، تَعْنُو الْوُجُوهُ لِعَظَمَتِهِ، وَتَجِبُ الْقُلُوبُ مِنْ مَخافَتِهِ.»
[١]: (ذعلب پرسيد: اى اميرالمؤمنين! آيا پروردگارت را ديدهاى؟ حضرت فرمود: آيا چيزى را كه نديدهام، پرستش مى كنم؟! عرض كرد: چگونه او را مى بينى؟ فرمود: چشمها با مشاهده ظاهرى او را درك نمى كنند، بلكه اين قلبهايند كه با حقيقت ايمان او را مشاهده مى كنند.
او به اشياء نزديك است بىآنكه در كنار و به آنها چسبيده باشد، از آنها دور است بدون آنكه از آنها جدا باشد، متكلّم است نه با فكر و انديشه، اراده مى كند نه با تصميم [سابق]، و مى سازد نه باعضو و دست، لطيف است ولى به خفا و نهانى توصيف نمىشود، بزرگ است ولى به خشونت و غلظت توصيف نمى گردد، و ليكن بيناست ولى.
[١] - بحار الانوار، ج ٤، ص ٥٢، روايت ٢٩.