جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٠ - غزل ٢٦٨ هرگزم مهر تو از لوح دل و جان نرود
معلوم مى شود خواجه را پس از وصال، فراقى رخ داده، با ابيات اين غزل اشتياق خود را به دوست اظهار نموده، مىگويد:
|
هرگزم مهر تو از لوحِ دل و جان نرود |
هرگز از ياد من آن سروِ خرامان نرود |
|
|
آنچنان، مهر توام در دل و جان جاى گرفت |
كه گرم سر برود، مهر تو از جان نرود |
|
محبوبا! به فراقم مبتلا ساختى و از ديده دلم غايب گشتى، ولى مهرت چنان ظاهر و باطن و لوح عالم بشرى و اعتبارى، و جان و لطيفه ربانى مرا پُرْ كرده كه نمىتوانم فراموشت نمايم، كجا مى توان آن سرو قامتى را كه همه عوالم به او برپايند، فراموش نمود و از نظر انداخت؟! كه: «اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ»[١]: (خداوند، معبودى جز او نيست و زنده و پايدار [و برپا دارنده هر چيز] است.).
و كجا مى توان معشوقى را كه مهرش به جانم پنجه افكنده و شراشر وجود مرا گرفته، از ياد برد؟ اگرچه عالم ظاهريم از دست بشود كه:
٣٥٥٥
«إِلهى! فَاجْعَلْنا مِنَ الَّذينَ تَوَشَّحَتْ [تَرَسَّخَتْ] أَشْجارُ الشَّوْقِ إِلَيْكَ فى حَدآئِقِ صُدُورِهِمْ، وَأَخَذَتْ لَوْعَةُ مَحَبَّتِكَ بِمَجامِعِ قُلُوبِهِمْ.»
[٢]: (معبودا! پس ما را از آنانى قرار ده كه نهالهاى شوقت در باغهاى سينه و دلشان سبز و خرّم گشته [رسوخ پيدا كرده]، و سوز محبّتت شراشر قلبهايشان را فرا گرفته است.) در جايى مى گويد:
[١] - بقره: ٢٥٥.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.