جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٧ - غزل ٢٦٧ هر كه را با خط سبزت سر سودا باشد
سلطنت با عظمتت، قرار ده، كه تنها تو براى ما كافى و وكيل شايسته اى مى باشى!).
خواجه هم مى خواهد بگويد: محبوبا! الهى كه سايه بلند پايه تو همواره بر سر من باد، و با مظاهر و از طريق آنها همواره مشاهدهات نمايم؛ زيرا آرامش دل شيدا و ديوانهام در آن است.
|
چون دل من، دمى از پرده برون آى و درآى |
كه دگر باره ملاقات، نه پيدا باشد |
|
|
تا كِىْ اى درّ گرانمايه! روا خواهى داشت |
كز غمت ديده مردم همه دريا باشد |
|
|
از بُنِ هر مژهام آب روان است، بيا |
اگرت ميلِ لب جوى و تماشا باشد |
|
خواجه با اين سه بيت به شدّت اشتياق خويش به ديدار دوست اشاره نموده و مى گويد: محبوبا! بيا و همان گونه كه در عشقت دلم را از پرده بيرون نمودى و رسواى عالمم ساختى، در معشوقى هم بىحجاب جلوه گرى داشته باش. مىترسم اگر امروزت نبينم، فردايت نتوانم ديد. اى گوهر گرانبهاى من! نمىدانم تا به كِىْ مىپسندى و روا مى دارى در فراقت اشك از ديدگان بريزم. به تماشاگاه و محلّ آمادگىام براى ديدارت بيا و اشك ديدگانم را ببين و ترحّمى به اين عاشق دل خسته بنما؛ كه:
٢٠٣٥
«إِلهى! إِنَّ مَنِ انْتَهَجَ بِكَ لَمُسْتَنيرٌ، وَإِنَّ مَنِ اعْتَصَمَ بِكَ لَمُسْتَجيرٌ، وَقَدْ لُذْتُ بِكَ يا- إِلهى! [يا سَيِّدى!]-؛ فَلا تُخَيِّبْ ظَنّى مِنْ رَحْمَتِكَ، وَلا تَحْجُبْنى عَنْ رَأْفَتِكَ.»
[١]: (معبودا! همانا هر كه به تو راه يافت نورانى گشت، و هركس به تو چنگ زد پناه داده شد، و من به تو پناه آوردهام. اى معبود من! [اى آقاى من!] پس حسن طنّ من به رحمتت را نوميد مساز، و مرا از رأفت و عنايتت محجوب مگردان.).
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.