جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٠ - غزل ٢٦٦ هماى اوج سعادت به دام ما افتد
خواجه در ابيات اين غزل اظهار اشتياق به دوست نموده و مى گويد:
|
هماىِ اوج سعادت، به دام ما افتد |
اگر تو را گذرى بر مقام ما افتد |
|
|
حبابْ وار، بر اندازم از نشاط، كلاه |
اگر ز روى تو عكسى به جام ما افتد |
|
محبوبا! چنانچه مرا مورد عنايت خود قرار دهى و از راه معرفت نفس، به مشاهده جمال خويش نائل سازى، به سعادت ابدى نائلم ساخته اى و هماى (كه گفته اند بر سر هركس بنشيند، پادشاه خواهد شد) سعادت، به نام من گشته و چون حباب، خود را از دست داده و فانى خواهم شد و به درياى حقيقت پيوسته مىگردم و از من اثرى نخواهد ماند؛ كه:
«أَفْضَلُ الْحِكْمَةِ مَعْرِفَةُ الْإِنْسانِ نَفْسَهُ، وَوُقُوفُهُ عِنْدَ قَدْرِهِ.»
[١]: (برترين حكمت اين است كه انسان نَفْس خود را شناخته و به منزلت خويش واقف گردد- همچنين:
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ جَلَّ أَمْرُهُ.»
[٢]: (هركس نَفْس خود را بشناسد، كارش بالا مى گيرد.- بر اين عمل خود خشنودم، امّا:
|
به بارگاه تو چون باد را نباشد راه |
كِىْ اتّفاق مجالِ سلام ما افتد؟! |
|
اى دوست! جايى كه باد و مجرّدان و ملائكه و اعظم آنها، جبرئيل را در شب.
[١] ( ١، ٢) غرر و درر موضوعى، باب معرفة النّفس، ص ٣٨٧.
[٢] ( ١، ٢) غرر و درر موضوعى، باب معرفة النّفس، ص ٣٨٧.