جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٤ - غزل ٢٦٠ نقد صوفى نه همه صافى بىغش باشد
|
نقد صوفى نه همه صافى بىغش باشد |
اى بسا خرقه، كه مستوجب آتش باشد |
|
|
صوفى ما، كه ز دُرْدِ سحرى مست شدى |
شامگاهش نگران باش، كه سرخوش باشد؟ |
|
|
خوش بُوَدگر مَحَكِ تجربه آيد به ميان |
تا سيه روى شود، هر كه در او غش باشد |
|
در اين چند بيت خواجه در مقام اين است كه خطراتى كه براى سالك از طريق واردات و مشاهداتش پيش مى آيد، متعرّض شود. و «صوفى» در اينجا، به معنى «پشمينه پوش» نيست؛ بلكه به معنى اهل صفوت و طريق الى اللَّه است.
خلاصه آنكه: سالكين و اهل طريق، گمان نكنند كه واردات و مشاهداتى كه برايشان پيش مى آيد، همه صافى و بىغش مى باشد. چه بسا واردات و امورى كه براى سالك پيش آيد، به جاى اينكه او را از خويش بگيرد، بر خودبينىاش بيفزايد و از پيشروى در كمال و معنويت باز دارد و يا توقّف در طريق پيش آرد.
بنابر اين، چنين سالكى هنوز در عالم تعلّقات و وابستگى زندگى مى كند و خود را به كلّى از دست نداده و قابليّت قرب دوست را ندارد؛ لذا خرقه عالم طبيعت وى، مستوجب آتش مى باشد، تا به كلّى از خود بيرون شده و قابل قرب و وصل جانان گردد. آتشى براى وى بالاتر از آتش هجران نمى باشد.
چه بسا به سالك طريقى، سحرگاهان جامى از شراب مشاهدات عنايت شود