جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢١ - غزل ٢٥٦ نفس بر آمد و كام از تو بر نمى آيد
عالم عنصرىام را هم به گونه اى پا بست آن نموده، كه ممكن نيست از اين وابستگى، رستگى يابم تا لياقت ديدارت را داشته باشم و عهد ازلىام به ياد آيد.
خلاصه آنكه، محتاج عنايات تو مى باشم؛ لذا:
|
قد بلند تو را تا به بَر نمى گيرم |
درخت بخت مرادم به بَر نمى آيد |
|
محبوبا! تا قامت رساى تو را، كه همه مظاهر و كثرات به آن برپايند و از آن به تمام وجود بهره مى گيرند، مشاهده نكنم، از پا نخواهم نشست و درخت بخت و لطيفه الهى خود را باردار به ثمره معرفت و محبّتت نخواهم ديد؛ با اين همه:
|
ز شست صدق، گشادم هزار تير دعا |
از آن ميانه يكى كارگر نمى آيد |
|
با آنكه هزاران بار محبوبم را با صدق دل و اخلاص مى خوانم، نمىدانم چرا دعايم به مرحله اجابت نمى رسد و دوست نگاهى به من نمى كند.
١٩٢٥
«أَللّهُمَّ! أَنْتَ الْقآئِلُ وَقَوْلُكَ حَقٌّ، وَوَعْدُكَ صِدْقٌ: «وَ سْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ، إِنَّ اللَّهَ كانَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيماً»، وَلَيْسَ مِنْ صِفاتِكَ- يا سَيِّدى!- أَنْ تَأْمُرَ بِالسُّؤالِ وَتَمْنَعَ الْعَطِيَّةَ، وَأَنْتَ الْمَنّانُ بِالْعَطايا [العَطِيّاتِ] عَلى أَهْلِ مَمْلَكَتِكَ، وَالْعآئِدُ عَلَيْهِمْ بِتَحَنُّنِ رَأْفَتِكَ.»
[١]: (خدايا! خود فرموده اى و سخنت حقّ و وعدهات راست مى باشد كه: «و از خداوند، از فضل و احسانش بخواهيد، همانا او همواره به شما مهربان است.» واى آقاى من! از صفات تو نيست كه امر نمايى بندگان از تو بخواهند، ولى عطاى خود را از آنان دريغ دارى، و حال آنكه تو با عطايايت بر اهل مملكتت بسيار احسان كننده، و به واسطه مهربانى و رأفتت بر آنان بسيار ترحّم كننده هستى.).
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨.