جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١٠ - غزل ٢٥٤ مژده اى دل كه دگر باد صبا باز آمد
دوست مرا براى مشاهده و عشق ورزى به خود خلق كرده بود، ولى آثار بشرى ميان من و او حائل شد؛ كه:
١٩١٣
«أَلشَّرُّ كامِنٌ فى طَبيعَةِ كُلِّ أَحَدٍ، فَإِنْ غَلَبَهُ صاحِبُهُ بَطَنَ، وَإِنْ لَمْ يَغْلِبْهُ ظَهَرَ.»
[١]: (شرّ در نهاد هر كسى نهفته است، اگر صاحبش بر آن چيره شد پنهان مى گردد، و اگر چيره نشد آشكار مى شود.- همچنين:
١٩١٤
«بَناهُمْ بِنْيةً عَلَى الْجَهْلِ.»
[٢]: (خداوند، بناى مخلوقات را بر نادانى قرار داد.) بحمداللَّه كه بخت خدا داده و لطيفه الهيّه مرا يارى نمود و حجاب عالم طبيعت از ديده دلم بركنار گشت. و يار دوباره براى من جلوه نمود و از بىعنايتى خود دست كشيد.
در واقع، چون من جهل بشرى و خودبينى را كنار گذاشتم؛ كه:
١٩١٥
«أَكْرِهْ نَفْسَكَ عَلَى الْفَضآئِلِ، فَإِنَّ الرَّذآئِلَ أَنْتَ مَطْبُوعٌ عَلَيْها.»
[٣]: (نفس خويش را بر فضائل و اخلاق برتر وادار، كه طبيعت تو بر رذائل و صفتهاى زشت سرشته شده) او هم از سنگدلى و بىعنايتى، به وفادارى پرداخت:
|
چشم من از پى اين قافله بس آه كشيد |
تا به گوش دلم آوازِ دَرْآ باز آمد |
|
قافله اى از عشّاق در گذشته به مقصد راه يافتند و مقصود را در آغوش كشيدند و من در عقب اين قافله وامانده و با ديده حسرت مى نگريستم و آه مى كشيدم، تا آنكه عنايات دوست دستگيرىام نمود و به گوش دل باز صداى زنگ قافله عشّاق را شنيدم و اميدوار شدم كه به ايشان ملحق خواهم شد.
كنايه از اينكه: آن قدر در فراق دوست ناليدم تا مژده وصلش را به گوش دل شنيدم و گفتم:
١٩١٦
«إِلهى! إِجْعَلْنى [إِجْعَلْنا] مِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الْأَخْيارِ، وَأَلْحِقْنى [أَلْحِقْنا] بِالصّالِحينَ الْأَبْرارِ، السَّابِقينَ إِلَى الْمَكْرُماتِ، الْمُسارِعينَ إِلَى الْخَيْراتِ، الْعامِلينَ لِلْباقِياتِ الصّالِحاتِ، السّاعينَ
[١] - غرر و درر موضوعى، باب الشّر، ص ١٧٣.
[٢] - بحار الانوار، ج ٣، ص ١٥، روايت ٢.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب الفضآئل، ص ٣٠٩.