جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٩ - غزل ٢٥٤ مژده اى دل كه دگر باد صبا باز آمد
چه دارد مى گيرد تا در روزگار وصل، به مطلوب خود نايل شود.
خواجه هم مى گويد: كجاست آن عارف دانايى كه سخنان دوست را از زبان گل سوسن، و يا موجودات (سوسن به عنوان مثال است) بفهمد كه چه سرّى در قبض و بسط آنهاست، و بشنود كه با زبان بىزبانى مى گويند چگونه بايد بود تا ديدار دوست ميسّر گردد.
و شايد خواجه بخواهد با اين بيت به آيات شريفه ذيل اشاره بنمايد: «إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ، لَآياتٍ لِأُولِي الْأَلْبابِ»[١]: (همانا در آفرينش آسمانها و زمين و پى در پى آمدن شب و روز، نشانههاى روشنى براى خردمندان مىباشد.- نيز: «وَ فِي خَلْقِكُمْ وَ ما يَبُثُّ مِنْ دابَّةٍ، آياتٌ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ»[٢]: (و در آفرينش شما و هر جنبده اى كه [در زمين] پراكنده است نشانه هايى براى گروهى كه يقين دارند، وجود دارد.- يا: «إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ»[٣]: (براستى كه در اين امر نشانههاى روشنى براى متفكّران است.).
وشايد بخواهد مفهوم سخن حضرت سيّدالشّهداء ٧ را بيان كندكه مى فرمايد:
٢٢٤٥
«إِلهى! عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الْآثارِ وَتَنَقُّلاتِ الْأَطْوارِ، أَنَّ مُرادَكَ مِنّى أَنْ تَتَعَرَّفَ إِلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ، حَتّى لا أَجْهَلَكَ فى شَىْءٍ.»
[٤]: (بار الها! از پى در پى آمدن آثار و مظاهر و دگرگونى احوال، دانستم كه مقصود تو از من اين است كه خود را در هر چيزى به من بشناسانى تا در هيچ چيزى به تو نادان نباشم.) گويا پس از مژده وصال، وصالش حاصل شده، كه مى گويد:
|
مردمى كرد و كرم، بختِ خدا داده من |
كآن بت سنگدل از راه وفا باز آمد |
|
[١] - آل عمران: ١٩٠.
[٢] - جاثيه: ٤.
[٣] - رعد: ٣.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.