تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٣٧٧ - سوره النصر(١١٠) آيات ١ تا ٣
آوردهام پس نزد پيغمبر نشستم و گفتم (و اللَّه لا يناجيه اليوم أحد دونى) بخدا كه امروز بغير از من كسى با پيغمبر راز نگويد و نگذارم كه كسى ديگر درباره ابو سفيان كلمهاى بعرض رساند بغير از من و چون مبالغه عمر درباره كشتن ابو سفيان دراز كشيد گفتم اى عمر شتاب مكن بخدا كه اينمرد از بنى عبد مناف است و اگر از بنى كعب ميبود مضايقه نميكردم گفت (مهلا يا عباس فو اللَّه لا سلامك يوم أسلمت كان أحب إلىّ من اسلام الخطاب لو أسلم) اى عباس آهسته باش بخدا اسلام تو در آن روز كه مسلمان گشتى دوستتر بود نزد من از اسلام خطاب اگر اسلام ميآورد پس پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود
اذهب فقد آمناه حتى تغدو به علي بالغداة
برو كه ما او را امان داديم تا بفردا كه بنزد من آيى روز ديگر وى را بنزد پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم آوردم فرمود
و يحك يا ابا سفيان أ لم يأن لك أن تعلم أن لا إله إلّا اللَّه
و اى بر تو اى ابو سفيان وقت آن نيامد كه از سر يقين بگويى كه هيچ خدايى نيست كه مستحق پرستش باشد مگر او سبحانه؟ ابو سفيان گفت (بابى أنت و امى ما أوصلك و أكرمك و أرحمك و أحلمك و اللَّه لقد ظننت أن لو كان معه إله لا غنى يوم بدر و يوم أحد) پدر و مادر و تن و جان من فداى تو باد چه رحم پيوندى و كريم و رحيم و حليم بخدا سوگند كه من دانستم كه اگر با او خدايى ميبود در روز بدر و احد بفرياد ما ميرسيد و نفعى بما ميرساند و فرمود كه
أ لم يأن لك أن تعلم أنى رسول اللَّه
وقت نيامد كه بدانى كه من رسول خدايم و فرستاده او بحق؟ گفت (بابى انت و امى اما هذه فان فى النفس منها شيئا) پدر و مادر من فداى تو باد اما در اين كلمه در نفس من ترددى هست من گفتم باو كه گواهى بحق بده پيش از آنكه گردن ترا بزنند گفت مرا در اين حديث دو ماه مهلت دهيد پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود چهار ماه ترا مهلت دادم پس بمن امر كرد او را ببر در گذرگاه لشكر بدار تا مردم وى را به بينند و بدانند كه وى را امان است گفتم يا رسول اللَّه تو ميدانى كه وى مرديست كه فخر دوست دارد و طمع تشريف و تعظيم دارد از قريش پس از شما طمع و توقع بيش از اين دارد فرمود كه هر كه در سراى وى رود ايمنست و هر كه در مسجد الحرام رود ايمن است و هر كه در خانه خود رود و در بندد نيز ايمن است عباس گفت كه وى را همراه گرفتم و در رهگذرى بداشتم تا قبيله قبيله و گروه گروه لشكر بر وى ميگذشت وى ميگفت اينها چه كسانند من ميگفتم اسلم و جهينه و فلان و فلان تا آنكه رايت رسول اللَّه در كتيبه خضرا نمايان شد و سواد عظيم پديد آمد مهاجر و انصار همه غرق آهن كه بغير از چشم چيزى ديگر از ايشان ديده نمىشد گفت اينها چه كسانند كه بحشمت و هيبت و سطوت ايشان هيچكس را نديدهام گفتم (هذا رسول اللَّه فى المهاجرين و الانصار) گفت يا ابا الفضل (لقد أصبح ملك ابن اخيك عظيما) اى عباس پسر برادرت پادشاهى عظيم يافت گفتم ويحك اين شوكت نبوت است و در اين اثنا حكيم بن حزام و