تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٣١٢ - سوره البينة(٩٨) آيات ١ تا ٨
آنكه آمد بديشان حجتى روشن يعنى پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله يا قرآن كه مبين حقست يا ساير معجزات وى، و قوله:
(٢)- رَسُولٌ مِنَ اللَّهِ بدل بينه است بنفسه يا بتقدير مضاف اى معجزة رسول اللَّه يا قرآن رسول اللَّه يعنى تا آنكه آمد بديشان فرستادهاى از خداى كه محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم است يا معجزه رسول خداى يا قرآن و ميتواند بود كه مبتدا باشد و قوله يَتْلُوا خبر آن يعنى رسول خداى ميخواند بر امت خود و بنا بر اول صفت رسولست يعنى رسولى كه ميخواند صُحُفاً مُطَهَّرَةً صحيفههاى پاكيزه از كذب و بهتان و انجاس و بطلان، يعنى قرآن كقوله لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ و قوله لا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ و پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله اگر چه امى بود اما بظهر قلب تالى مثل آن چيزى بود كه در صحف است پس گوئيا تالى صحف بوده و گويند مراد برسول جبرئيل است كه تالى قرآن بود بر پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و تسميه قرآن به صحف بجهت آنست كه آن جامع اسرار جميع صحفها است و باعتبار آنكه صحف منتسخ است از لوح محفوظ.
(٣)- فِيها در آن صحيفه كُتُبٌ قَيِّمَةٌ نوشتهائيست راست و درست و ناطق بحق كه آن مواعظ و احكام است، خلاصه معنى آنست كه كه اهل كتاب و مشركان بر دين خود بودند تا پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بيامد و ايشان را بايمان بخواند، و بعضى از ايشان تارك جحود و عناد بودند و طالب حق بشرف ايمان رسيدند.
(٤)- وَ ما تَفَرَّقَ و متفرق نشدند يعنى اختلاف نكردند در شأن حضرت پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ آنان كه داده شدند كتاب تورية و انجيل را إِلَّا مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّنَةُ مگر از پس آنكه آمد بديشان حجتى مبين كه محمّد است صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم يعنى پيش از بعث آن حضرت ايشان همه مجتمع بودند بر تصديق وى و بعد از آنكه مبعوث شد مختلف شدند بعضى بوى گرويدند و بعضى كافر شدند و در طريق عناد و جحود سلوك نمودند و بعضى ديگر در باديه شك و ترديد متردد گشتند و مثل اينست كريمه وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ و افراد اهل كتاب بذكر بعد از جمع ميان ايشان و ميان مشركان بجهت دلالتست بر شناعت حال ايشان بر آنكه چون ايشان متفرق شدند با وجود علم ايشان بصدق دعوى وى غير ايشان بتفرق اولىاند، حاصل كلام آنست كه اهل كتاب قبل از بعث آن قدوه احباب وعده ميدادند بر اجتماع
كه وَ الْمُشْرِكِينَ عطف است بر أَهْلِ الْكِتابِ يعنى حقتعالى نخست بطور اجمال فرمود لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا آن گاه با من تبيينيه كافران را دو نوع فرمود يكى اهل كتاب (يهود و نصارى) و ديگر مشركين آرى اگر و المشركين معطوف باشد بر الذين كفروا پس مراد از كفروا تنها اهل كتاب خواهد بود ولى اين صحيح نيست چه اگر عطف بر الذين كفروا بود همانا بايد و المشركون باشد نه و المشركين كما لا يخفى.