تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٤٩ - سوره المزمل(٧٣) آيات ١٠ تا ٢٠
عليها باسم بتول مسمى گشته و بآن مشهور و معروف شده چه او بالكليه از ما سوى منقطع بود و در جميع اوقات ليل و نهار توجه بحضرت مولى نموده بوظايف طاعات و عبادات اشتغال داشت ور ذكر تبتيل در مقام تبتل كه مصدر تَبَتَّلْ است بجهت مراعات فواصل است، و ميتواند كه مصد فعل محذوف باشد و تقدير اينكه يبتلك اللَّه عن المخلوقين تبتيلا، محمّد بن مسلم و زراره و حمران بن اعين از ابو جعفر و ابو عبد اللَّه عليهما السّلام روايت كردهاند كه
ان التبتل هنا رفع اليدين فى الصلاة
تبتل اينجا برداشتن دو دست است در نماز مراد وقت قنوت است، و در روايت ابو بصير واقع شده كه
هو رفع يدك الى اللَّه و تضرعك اليه
تبتل برداشتن دست تست بجانب خداى و تضرع نمودن تو بسوى او، و ممكنست كه رفع يد علامت انقطاع باشد بخدا كه معنى تبتلست. و بدانكه در آيات مذكوره و آيه كانُوا قَلِيلًا مِنَ اللَّيْلِ ما يَهْجَعُونَ مبالغه است در تقليل نوم و استراحت، و در حديث وارد شده كه
من ختم له بقيام الليل ثم مات فله الجنة
هر كه ختم او بقيام ليل باشد و بعد از آن بميرد بهشت او را واجب باشد، و در خبر است كه مردى نزد امير المؤمنين عليه السّلام آمد و گفت قد حرمت من صلاة الليل من محروم شدهام از نماز شب فرمود
أنت رجل قد قيدتك ذنوبك
تو مردى هستى كه گناهان تو ترا مقيد گردانيدهاند يعنى مانع قيام ليل گشته و احاديث بسيار در ثواب تهجد از پيغمبر و ائمه عليهم السّلام ماثور است.
(٩)- رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ اين خبر مبتداى محذوفست و تقدير اينكه: هو رب المشرق و المغرب يعنى پروردگار تو خداوند مشرق و مغرب است مراد آنست كه او آفريدگار عالمست چه آن ميان مشرق و مغرب است يا آنكه مراد بمشرق اول نهار است و بمغرب آخر آن لا إِلهَ إِلَّا هُوَ هيچ معبودى نيست كه سزاوار عبادت باشد مگر او، و مىتواند بود كه رَبُّ الْمَشْرِقِ مبتداء باشد و خبر آن لا إِلهَ إِلَّا هُوَ و بكر بجرباء خوانده كه بدل رَبِّكَ باشد يعنى ياد كن اسم پروردگار مشرق و مغرب را، از ابن عباس مرويست كه جر آن باضمار حرف قسم مقدر است و جواب آن لا إِلهَ إِلَّا هُوَ يعنى سوگند بآفريدگار مشرق و مغرب كه نيست هيچ خداى مستحق پرستش مگر او فَاتَّخِذْهُ پس فراگير او را وَكِيلًا كارساز، يعنى مهمات خود را بوى گذار اين مسبب تهليلست چه توحد او در الوهيت مقتضى توكيل امور است باو، و گويند وكيل بمعنى كافى است يعنى فراگير او را كفايت كننده در آنچه بتو وعده داده از نصرت و معاونت و انتقام از اعداء.
(١٠)-
وَ اصْبِرْ و صبر كن و شكيبايى نماى عَلى ما يَقُولُونَ بر آنچه ميگويند كفار و اهل تكذيب از سخنان بيادبانه و غير واقع كه آن نسبت سحر و كهانت و شعر است بتو و عدم قبول وحدت من