تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٩١ - سوره القيامة(٧٥) آيات ٣٠ تا ٤٠
وليك، يا بعدا لك من خيرات الدنيا و بعدا لك من خيرات الاخرة، و بر هر تقدير كلمه وعيد و تهديد است و ايراد كلمه ثُمَ بجهت دلالتست بر اشديت عقوبت ثانيه نسبت باولى، آوردهاند كه بعد از نزول اين آيه حضرت رسالت صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ابو جهل را در بطحاء ديد جامهاش بگرفت و گفت أَوْلى لَكَ فَأَوْلى ثُمَّ أَوْلى لَكَ فَأَوْلى ابو جهل گفت بأى شيء تهددنى لا تستطيع أنت و لا ربك أن تفعلا بى شيئا و اني لا عز أهل الوادي، بچه چيز مرا ميترسانى حقا كه تو و خداى تو هيچ نتوانيد كرد با من بدرستى كه من عزيزترين مكهام، و چون روز بدر شد و قوت قريش و ضعف لشكر رسول را بديد هيچ شك نكرد در آنكه ايشان بر پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم غالب شوند، روى برسول كرد و گفت پس از اين روز خداى خود را مپرست كه ترا ذليل گردانيد، چون جنك ملتحم شد حق سبحانه او را مغلوب ساخت، و عبد اللَّه مسعود كه پيرى بود در كمال ضعف و ناتوانى و بجهت بىقوتي و ضعف پيرى نميتوانست كه حرب كند و بجهت اين گرد كشتگان ميگشت و هر كه را رمقى مىيافت ميكشت چنان كه از عبد اللَّه روايتست كه گفت ابو جهل را ديدم كه در ميان كشتگان افتاده بود و رمقي بيش در بدن او نمانده بود پاى او را گرفتم و از ميان كشتگان بيرون آوردم و پاى بر پشتش نهادم چشم باز كرد و مرا گفت كه پاى بر مكان بلندى نهادهاى، گفتم اي ابو جهل باين حال رسيدهاى و هنوز ترك تكبر و تبختر نميكنى گفت اى عبد اللَّه دانم كه مرا بخواهى كشت ترا سه وصيت مىكنم قبول كن أول آنكه محمّد را بگو كه در جهان از تو دشمنترى نداشتم، دوم آنكه مرا بشمشير من بكش نه بشمشير خود، سوم آنكه سر مرا از سينه ببر و به پيش محمّد ببر تا او را خوش آيد گفتم بخداى كه خداى ترا دشمنتر دارد كه محمّد ترا، و اللَّه كه بغير از تيغ خود ترا نكشم و سر ترا از زنخ ببرم تا از همه كس حقيرتر و بىمقدارتر باشى پس گفت كه سرش را ببريدم و خواستم كه بردارم قوت آن نداشتم ريسمانى در شرش بستم و مىكشيدم تا بنزديك حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله و سلم آوردم آن حضرت مرا ببهشت بشارت داد و خداى را شكر كرد، و در خبر است كه پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرموده است كه هر امتى را فرعونى بوده است و فرعون امت من ابو جهل بود، و بعد از ذكر تهديد و وعيد بر- سبيل انكار ميفرمايد كه:
(٣٦)- أَ يَحْسَبُ الْإِنْسانُ آيا مىپندارد آدمى يعنى ابو جهل يا جنس كافر أَنْ يُتْرَكَ آنكه واگذاشته شود سُدىً در حالتى كه مهمل و معطل و ضايع باشد و بدنيا مكلف و بعقبى مبعوث نگردد و مجازات نيابد و اين هرگز نباشد چه حكمت مقتضى امر است بمحاسن و نهي از قبايح و اين فرع تكليف است در دنيا و تكليف مقتضاى مجازاتست در عقبى چه مجازات تام در سراى تكليف ممتنع است عقلا، پس تقرير قدرت خود ميفرمايد بر بعث بقوله: