تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٢٩٧ - سوره العلق(٩٦) آيات ١ تا ٩
خط را تعليم او داد، و اشهر آنست كه اول كسى كه خط نوشت ادريس عليه السّلام بود، و ابن عباس فرموده كه پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را گفتم يا رسول اللَّه رخصت باشد كه آنچه از تو بشنوم از احاديث بنويسم فرمود
نعم فان اللَّه علم بالقلم.
(٥)- عَلَّمَ الْإِنْسانَ بياموخت جنس آدمى را ما لَمْ يَعْلَمْ آنچه نميدانست از امور دين و دنيا بخلق قوا و نصب دلايل و انزال آيات يا محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم را تعليم داد يا از احكام شريعت آنچه بدان دانا نبود كه وَ عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ يا آدم را تعليم داد بآنچه عالم نبود كه وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها و در آيه دلالتست بر آنكه او سبحانه عالمست زيرا كه علم صادر نميشود الا از عالم، صاحب كشاف گفته كه حق سبحانه بر كمال كرم خود دلالت كرده به اينكه تعليم عباد داده آنچه نميدانستند و نقل ايشان كرده از ظلمت جهل بنور علم و تنبيه فرموده بر فضل كتابت چه آن متضمن منافع عظيمه است كه غير از او كسى بكنه آن نتواند رسيد چه شبههاى نيست در آنكه تدوين علوم و تقييد حكم و ضبط اخبار اولين و مقالات ايشان و كتب الهى ميسر نيست مگر بكتابت و اگر كتابت وجود نميداشت امور دين و دنيا استقامت نميداشت و اگر دليلى نميبود بر دقيق حكمت الهى و لطيف تدبير او إلّا مر قلم و خط هر آينه كافى ميبود در دلالت بر آن و در سورة النون نيز بيان تفصيل آن نموده شده حاصل كه حق سبحانه در اين آيات ذكر مبدء امر انسان و منتهاى آن نمود بجهت اظهار آنچه بر او انعام فرموده از نقل او از حسن مراتب باعلاء آن بجهت تقرير ربوبيت و تحقيق اكرميت خود و اشارت كرد اولا بآن چه دالست بر معرفت او عقلا و بعد از آن تنبيه او كرد بر آنچه دالست بر آن سمعا.
(٦)- كَلَّا اين ردعست مر كسى را كه كفران نعمت خدا كند بجهت طغيان و عدوان خود، و عدم ذكر اين كس بجهت دلالت كلامست بر او يعنى باز ايست اى جاحد نعمت از جحود و كفران خود و گويند كَلَّا بمعنى حقا است و مرتبط بما بعد يعنى حقا إِنَّ الْإِنْسانَ بدرستى كه آدمى لَيَطْغى هر آينه از حد بيرون ميرود و گردن كشى ميكند بر خدا.
(٧)- أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى بجهت آنكه ديده است خود را كه بينياز شده است، يعنى توانگر گشته بكثرت عشيره و اموال و مزيت قوت، و بنا بر ردع كلام مستأنف است، و بدانكه اسْتَغْنى مفعول دوم رأى است زيرا كه بمعنى علمست كه از افعال قلوب است و لهذا جايز است كه فاعل و مفعول او هر دو ضمير باشند راجع بيك چيز و اگر بمعنى ابصار ميبود آن ممتنع بود بجهت اينكه اين از خصايص افعال قلوبست، از قتاده منقولست كه (كان اذا اصاب مالا زاد فى ثيابه و مركبه و طعامه و شرابه فذلك طغيانه) معنى طغيان او اينست كه چون مالش زياد شود در جامهاى فاخر و طعامهاى پاكيزه و اسبان نيكو ميافزايد، و در حديث آمده كه
اللهم انى اعوذ بك من فقر ينسينى