تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٣٧٥ - سوره النصر(١١٠) آيات ١ تا ٣
مسجد و برهان قريش را و حمايت ايشان كن گفت اگر رأيى به از اين دانى بگو و طوق منتى در گردن من كن فرمود
و اللَّه لا أجد لك غير ذلك
بخدا كه رأيى غير از اين نميدانم أبو سفيان بدر مسجد آمد و گفت (أيها الناس انى قد أجرت بين قريش) اى مردمان بحمايت و انقاذ قريش آمدهام هيچكس جواب نداد و رسول أصلا باو التفات نكرد أبو سفيان منكوب و مخذول بازگشت و بمكه آمد و قريش را از قضيه خود اعلام كرد گفتند و اللَّه پسر أبو طالب بتو هزل و مزاح كرده و بر تو خنديده و استهزاء كرده و رفتن تو بما فايده نداد گفت و اللَّه ما وجدت غير ذلك بخدا كه رأيى جز اين نيافتم و تدبير ديگر ندانستم، پس رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم باصحاب گفت كه مستعد جهاد شويد و بتهيه رفتن بحرب مكه مشغول گرديد و بعد از آن دست بدعا برداشت و فرمود
اللهم خذ العيون و الاخبار عن قريش حتى تبغتنا
[١] فى بلادها بار خدايا جواسيس و أخبار را از قريش باز دار و ايشان را بر احوال ما مطلع مساز تا ظاهر گردانى و در آورى ما را در دريا ايشان و بعد از آن باصحاب أمر فرمود كه اين حال را از مردمان پنهان داريد و به هيچ كس مگوييد حاطب بن أبى بلتعه فرمان نبرده نامه نوشته بزنى داده بقريش فرستاد تا ايشان را از آمدن پيغمبر واقف سازد جبرئيل عليه السّلام نازل شد و آن حضرت را از اين معنى أخبار نمود پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله أمير- المؤمنين عليه السّلام و زبير را فرستاد تا آن نامه را از آن زن فرا گرفتند و تفصيل اين در سورة الممتحنة صورت تحرير پذيرفت.
القصه سيد عالم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم در مدينه خليفه گذاشت خود با ده هزار مرد از مهاجر و انصار كه از جمله آن چهار صد سوار بودند بيرون آمده متوجه مكه شد و اينصورت در دهم شوال سال هشتم از هجرت بود و ابو سفيان بن حارث بن عبد المطلب و عبد اللَّه بن امية بن مغيره در اثناى راه بموضعى كه به نيق العقاب مشهور است باردوى همايون پيوستند و التماس كردند كه با پيغمبر ملاقات كنند آن حضرت رخصت دخول نداد و فرمود كه بسبب آن جفاها كه از ايشان بمن رسيده طاقت آن ندارم كه ايشان را به بينم، ام سلمه رضى اللَّه عنها پيش آمد و گفت يا رسول اللَّه يكى پسر عم تست و ديگرى پسر عمه و داماد تو فرمود
اما ابن عمّى فهتك عرضى و اما ابن عمتى و صهرى فهو الذى قال لى بمكة ما قال
اما پسر عم من هتك حرمت من كرد و از بىحرمتى هيچ فرو نگذاشت و اما پسر عمه و داماد من سخنان نالايق و غير واقع در حق من در مكه گفت چون اينخبر بايشان رسيد ابو سفيان پسركى با خود داشت گفت (و اللَّه ليأذنن أو لآخذن بيدا بنى هذا ثم لنذهبن فى الارض حتى نموت عطشا و جوعا) بخدا اگر پيغمبر اذن من ندهد و مرا اجازت دخول نفرمايد من دست اين كودك
[١] مشتق است از بغته يعنى ما را بغتة در شهر آنها وارد كنى.