إحقاق الحق و إزهاق الباطل - التستري، القاضي نور الله - الصفحة ٢٣ - كلمات العلماء في شأنه عليه السلام
روايت كردهاند كه چون مأمون خليفه آن حضرت را داماد خود ساخت هميشه آن حضرت را در مجلس خود حاضر ساختى و طوائف ارباب مذاهب مختلفه كه در مجلس مأمون حاضر شدندى و در حقايق اعتقادات و مشكلات علوم بحث كردندى آن حضرت ايشان را الزام كردى و حجتهاى ايشان را قلع و قمع كردى و جميع طوائف از آن حضرت استفاده كردندى و در حجت و برهان بر همه فايق آمدى و مأمون در تعظيم و توقير آن حضرت دقيقهاى فرو گذاشت نكردى.
روايت كردهاند كه نوبتى دختر مأمون نزد او آمد و از حضرت امام شكايت كرد كه او رعايت خاطر من نمىكند و كنيزان را بر من گزيده، مأمون با دختر گفت كه: تو راضى نيستى كه من تو را تزويج كردم به بهترين خلايق از روى حسب و نسب؟ و حق تعالى كنيزان را بر او حلال كرده و او را در اختيار ايشان، اختيار است.
صاحب معالم الهداية و الإرشاد إلى سبل الرشاد آن حضرت صاحب نشانهاى راهنمايى و ارشاد است به راههاى راستى و صلاح.
و اين اشارت است بدانكه آن حضرت مردمان را ارشاد به راه حق مىفرموده و به جانب مشكلات راه راست مىنموده.
روايت كردهاند كه چون مأمون خليفه آن حضرت را به بغداد آورد مدتي از حال آن حضرت غافل شد به واسطه اشتغال به مهمات، و آن حضرت طفل بود. نوبتى مأمون سوار بود و به شكار مىرفت. حضرت امام محمد تقى (ع) با جماعتى اطفال بر سر راه مأمون ايستاده بودند. چون موكب مأمون پيدا شد طفلان همه بگريختند و حضرت امام بر جاى خود بايستاد و اصلا از محل خود تجاوز نفرمود. مأمون از جلادت آن طفل تعجب كرد، پرسيد كه: اى پسر چرا چون طفلان گريختند تو باز ايستادى و هيچ خوف و انديشه نكردى؟ حضرت امام فرمود: راه تنگ نبود كه مركب تو نتواند گذشت و مرا ببايد رفت تا راه تو گشاده گردد، و من از عدل تو امنم