إحقاق الحق و إزهاق الباطل - التستري، القاضي نور الله - الصفحة ٦٦٣
كه حضرت امام را ديدهاى؟ گفتم: بلى. خلايق در من آويختند و رختهاى مرا ديگر پاره پاره كردند و نزديك بود كه از غوغاى خلق كه مرا زيارت مىكردند هلاك شوم.
كسان ابن طاوس مرا برداشتند و از دست ايشان خلاص كردند و پيش شريف بردند. وزير خليفه آن روز مؤيد الدين القمي بود و او از شيعه و موالي اهل بيت بود.
و اين خبر شنيده بود و مستنصر خليفه هم خبر شنيده بود. شريف ابن طاوس مرا برداشت و نزد وزير مؤيد الدين برد. في الحال بفرستاد و طبيبان و جراحان بغداد را جمع كرد و گفت: شما جراحت اين مرد را ديدهايد؟ گفتند: بلى. گفت: علاج پذير است يا نه؟ گفتند: علاج پذير نيست به واسطه آنكه علاج جراحت او آن است كه آن ماده را قطع كند و اگر ماده او را قطع مىكنند رگ اكحل او بريده مىگردد و خون باز نمىايستد تا بميرد.
وزير گفت: اگر قطع كنند بر فرض، و رگ اكحل او بريده نشود چه مدت جراحت او خوش شود؟ گفتند: در مدت دو ماه جراحت او خوش شود و در جاى جراحت گوى سفيد باز ماند. وزير گفت: شما چند روز است كه اين جراحت ديدهايد؟ ايشان گفتند: مدت ده روز است كه اين جراحت ديدهايم. وزير با من گفت: جراحت خود بازگشاى. چون باز گشودم اصلا اثر آن در ران من ننمود.
حكيمان و جراحان به يكبار آواز برآوردند كه اين عمل مسيح است. وزير گفت:
چون عمل شما نيست ما مىدانيم كه عمل كيست.
بعد از آن مرا پيش مستنصر خليفه بردند و او مرا زيارت كرد و احوال باز پرسيد و سيصد دينار طلا مرا انعام فرمود. من گفتم: حضرت امام فرمود كه چيزى قبول مكن. پس مستنصر بگريست و گفت: هديه ما را قبول نكردند. من بازگشتم و به خانه خود رفتم و هرگز ديگر از آن رنج، اثر باز نديدم.
و صاحب «كشف الغمة» مىگويد: من يك نوبت در بغداد در مجلسي اين