إحقاق الحق و إزهاق الباطل - التستري، القاضي نور الله - الصفحة ٥٠ - كلماته عليه السلام و مواعظه
كه از مداين عراق عرب است و بر كنار دجله واقع است ساكن بوده و آن حضرت را در آنجا خانه مشهور بوده و همه طوائف از آن حضرت فوايد مىيافتهاند و همگنان از بنى العباس و ساير بنى هاشم و امراى عرب آن حضرت را امام و مقتداى خود مىدانستهاند.
صاحب كشف الغمة در كتاب خود آورده به روايت از پسر فتح بن خاقان در زمان واثق خليفه بود كه هنگامى كه والى شهر قم شده بود شبى با مردم خود حكايت كرده كه پدر من فتح بن خاقان در زمان واثق خليفه به غايت بزرگ و عظيم الشأن بود و عنان اختيار خلافت واثق در دست او بود و تمامى مهمات ملك و مال و لشكر و رعيت براى پدر من منوط بود و او مردى به غايت متعظم و متكبر بود، و هيچ كس را از امراى بنى العباس و قواد لشكر تعظيم نمىكردى و جهت كس برنمىخاست.
يك روز صباح در خانه خود بر مسند حكومت نشسته بود و من بر بالاى سر او ايستاده بودم و حاجبان مىآمدند و نزد او ياد مىكردند كه فلان و فلان آمده از اكابر بنى هاشم و أقوام خليفه و امراى بزرگ و او به هيچ كس التفات نمىكرد. ناگاه حاجب درآمد و گفت: ابو الحسن بن الرضا بر درگاه است. ديدم كه پدرم از جانب خود برخاست و گفت: درآيد، درآيد. من تعجب كردم كه اين چه كس است كه نام او پيش پدر من به كنيت ياد كردند و هيچ كس را به غير از خليفه در حضور پدرم به كنيت ياد نمىكردند، و ديگر اين همه اكابر بنى هاشم را ياد كردند كه بر درگاه نشستهاند و به هيچ التفات نكردند و چون نام او بردند همچنين اقبال و شعف اظهار كرد.
من در اين تعجب بماندم. چون درآمد جوانى ديدم در كمال جمال و فر و شكوه كه مثل او هيچ كس را نديده بودم. چون پدرم او را بديد از مسند خود به تعجيل تمام برخاست و استقبال كرد و او را بياورد و بر مسند خود نشانيد و دست او را ببوسيد و با او به مكالمه درآمد و در اثناى سخن چند نوبت با او گفت: پدر و مادر من فداى تو