إحقاق الحق و إزهاق الباطل - التستري، القاضي نور الله - الصفحة ٦٦٢
اسب راست شد. آن مرد پير كه نيزه در دست داشت و بر طرف راست ايستاده بود فرمود: أفلحت يا إسماعيل. يعنى اى اسماعيل فلاح يافتى.
من تعجب كردم كه نام مرا چگونه دانست. ايشان روان شدند و من از آن مرد بپرسيدم كه: اين چه كس بود و شما چه كسانيد؟ گفت: اين حضرت امام (ع) است و ما ملازمان آن حضرتيم. من پاى مبارك او را ببوسيدم و در ركاب آن حضرت روان شدم. فرمود: تو به بغداد مىروى، نزد فرزند ما ابن طاوس رو و حكايت ما را با او بگو. تو را پيش مستنصر خليفه خواهند برد و تو را چيزى انعام خواهند كرد.
هيچ از او قبول مكن. بعد از آن فرمود: باز گرد. گفتم: يا امام من هرگز از ركاب تو جدا نمىشوم. ديگر باره فرمود: باز گرد و به بغداد رو. من بازنمىگشتم. آن مرد پير گفت: اى اسماعيل از خداى تعالى شرم نمىكنى كه حضرت امام فرمود كه بازگرد و باز نمىگردى [!] من بازايستادم و ايشان روان شدند و من ايشان را مىديدم تا از چشم من غايب شدند.
من در غايت حيرت و وحشت به مشهد آمدم. خادمان با من گفتند كه: تو را چه حالت است؟ و از چه چيز ترسيده [اى] و چه چيز ديده [اى]؟ حكايت با ايشان باز گفتم، و ران خود را باز گشودم، اصلا از جراحت بر آن نبود. گفتم: مگر ران را غلط كردهام؟ ران ديگر را بگشودم، هر دو همچو همديگر بود و پندارى هرگز اثر جراحت بر رانهاى من نبود. مردم چون اين حال بديدند بر من غلبه كردند و به تبرك، تمامى جامههاى مرا پاره كردند و نزديك بود كه از غوغاى خلايق من هلاك شوم.
خادمان مرا در مخزن مشهد كردند و در بر روى من ببستند تا غوغا ساكن شد. و في الحال صورت واقعه را به بغداد اعلام كردند. و من شب هنگام از سامره بيرون آمده متوجه بغداد شدم و هنگام صبح بر سر جسر بغداد رسيدم و مردم بغداد شنيده بودند و بر جسر انتظار من مىكشيدند، و مرد سيد ابن طاوس هم آمده بودند. مردم از من پرسيدند كه: تو چه نام دارى؟ گفتم: اسماعيل نام دارم. گفتند: تو آن كسى