إحقاق الحق و إزهاق الباطل - التستري، القاضي نور الله - الصفحة ٦٧١ - وصف و مدح امام الثامن الضامن على بن موسى الرضا سلام الله عليه و ذكر قبر مبارك او
سهل گفت: اين علويان طمع در خلافت كردهاند و لشكر عرب با ايشان موافق شدند و گفتند تدبير كار آن است كه يكى از سادات علوي كه از همه شريفتر و بزرگتر باشد و تمامى او را به شرف علوي بدانند كه خلافت بديشان بازگشت ساكن شوند و ترك طلب ظهور كنند. بعد از آن انديشه كار خراسان باشد.
بعضى گويند مأمون خليفه مردى دانا بود و خود في الواقع مىخواست كه خلافت را از عباسيان به اولاد على باز گرداند نه آنكه در آن امر مكر مىكرد بلكه غرض او احقاق حق بود و امانت را به اهل خود مىسپرد. و در كتابتى كه حضرت امام على بن موسى رضا عليه السلام جهت قبول ولايت عهد نوشته بدين معنى اشارت هست كه آنجا فرمود: إن أمير المؤمنين عرف من حقنا ما جهله غيره. يعنى به درستى كه امير المؤمنين شناخت از حق ما آنچه جاهل شد بدان غير او. و اين اشارت است بدانكه خلافت حق ما بود و امير المؤمنين اين حق را شناخت و به ما بازگردانيد و غير او اين حق را نشناختند و خود متصدى خلافت شدند.
گفتهاند بعد از آنكه امر ولايت عهد تمام شد عباسيان بدان راضى نشدند و گفتند مأمون حرام زاده است و بر مأمون خروج كردند و عم او را ابراهيم خليفه ساختند و در بغداد، و چون مأمون ديد كه كار مختل مىگردد ملك فانى را بر آخرت اختيار كرد و حضرت امام را زهر داد و حق تعالى اعلم است به حقيقت اين حال كه مأمون به چه قصد اين امر مىساخت.
القصة تدبيري كه فضل بن سهل كرده بود موافق راى مأمون شد و در آن وقت افضل و اشرف و اكمل علويان به جميع جهات حسبي و نسبى حضرت امام رضا عليه السلام بود. مأمون بدان حضرت كتابت نوشت و آن حضرت در مدينه به عبادت مشغول بود و اصلا به خلافت و ملك التفات نمىفرمود و مأمون به تعظيم تمام آن حضرت را از مدينه به خراسان آورد و آنچه وظايف تعظيم و استقبال باشد بجا آورد و آن حضرت را به ولايت عهد خلافت تكليف كرد و هر چند آن حضرت استنكاف