تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى - علامه جعفری - الصفحة ٥٢٠ - فرمان آمدن به عزراييل برداشتن خاك و تضرع كردن و ناشنودن و برداشتن عزراييل با اذن اللَّه تعالى
((١٦٦٩)) هين رها كن بد گمانى ضلال سر قدم كن چون كه فرمودت تعال
((١٦٧٠)) آن تعال او تعاليها دهد مستى وجفت ونعاليها دهد
((١٦٧١)) خود من آن امر سنى را هيچ هيچ مى نيارم كرد وهن وپيچ پيچ
((١٦٧٢)) اين همه بشنيد آن خاك نژند زان گمان بد بدش در گوش بند
((١٦٧٣)) باز از نوع دگر آن خاك پست لابه وسجده همى كردش چو مست
((١٦٧٤)) گفت نى برخيز نبود زين زيان من سر وجان مى نهم رهن وضمان
((١٦٧٥)) كژ مى انديش ومكن لابه دگر امر او كز بحر انگيزيد گرد
((١٦٧٧)) جز از آن خلاق وگوش وچشم وسر نشنوم از جان خود هم خير وشر
((١٦٧٨)) گوش من از غير گفت او كر است او مرا از جان من شيرينتر است
((١٦٧٩)) جان از او آمد نيامد او ز جان صد هزاران جان دهد او رايگان
((١٦٨٠)) جان چه باشد تا گزينم بر كريم كيك چبود تا بسوزم زو گليم
((١٦٨١)) من ندانم خير الا خير او صمّ وبكم وعمى من از غير او
((١٦٨٢)) گوش من كرّ است از زارى كنان كه منم اندر كف او چون سنان
((١٦٨٣)) احمقانه از سنان رحمت مجو در دهان اژدها رو بهر او از دم شمشير تو رحمت مجو زان شهى جو كان بود در دست او
((١٦٨٤)) با سنان وتيغ لابه چون كنى كاو اسير آمد به دست آن سنى